خوب مثل اینکه قسم خورده بودم که حتماً 15 روز بشه و بعد شروع کنم به نوشتن، که ظاهراً قسم نخوردهام درست از آب در اومدش. چند روزی هست که نمایشگاه برگزار شده و این پروژه هم پروندش بسته شد، البته کاملاً نه اما اون بخشی که مربوط به کار من بود تموم شده و حالا روز از نو روزی از نو...
در مورد نمایشگاه هم همینقدر بگم که کار باید یا بهتره بگم به زعم من میتونست حرفهایتر برگزار بشه اما در مجموع خیلی نباید با این همه رابطه و ضابطه تعریف نشده که مختص کشوری مثل ایران هست سخت گرفت، اما در مجموع برای من خیلی خوب بود چون چند تا دوست خوب که انسانهایی با منش و طرز تفکر مثبت بودند در این کار باهاشون آشنا شدم که مهمترین و مثبتترین نکته در این پروژه برای من بود.
اعتقاد من این هست که سرمایه هر انسانی خصوصاً در زمانه حالا دوستان و اطرافیانش هستند، افرادی که در زمانی که لازم داریشون حضور اونها رو در کنار خودت ببینی... (البته میدونم اون دسته از دوستانی که در خارج از محیط مجازی با هم در ارتباط هستیم از من خرده میگیرند که پای عمل خودت حسابی میلنگه پس شعار نده، و صد البته حق با اونهاست اما من تلاشم رو میکنم تا حداقل بتونم گوشهای از گفتههای خودم رو اجرایی کنم).
از این موضوعات که بگذریم، باید اعتراف کنم که نوشتن در وبلاگ برای من کاملاً اعتیاد آور بوده، البته منظورم همیشه نوشتن نیست اما این حس که خیلی از مواقع و خصوصاً زمان دلتنگ شدن وجودش میتونه کمک شایانی باشه برای بروز اونچه که شاید امکان اونرو نداشته باشی که در محیط زندگی بروز بدهی و نوشتن در وبلاگ کاملاً این حس رو می تونه ارضاء کنه، حداقل برای من اینطوری هست و خوب این روزهای آخر پائیزی وشروع زمستان حسابی میتونست کمک حال این دل من باشه که ... نشد که بنویسم... به هزار و یک دلیل نانوشته و چقدر سخته که آدم حتی نتونه بعضی از دلتنگیهاش رو هم در این گوشه تنهائیش بیان کنه.
دلم تنگ شده بود واسه نوشتن. دروغ چرا اول واسه اینکه دل خودم آروم بگیره و با نوشتن سبکترش کنم و بعد هم اینکه دوباره بیام اینجا و شاهد حضور صمیمی شما در کنار خودم باشم.
این چند وقته که که حضورم در اینجا کمرنگ بود، روزگار هم کم مایه نگذاشته و حسابی دل تنگ ما رو تنگتر کرده، نمیخوام روزنامه وقایعالاتفاقیه رو ورق بزنم و از نگفتههای این چند روز بگم اما اوضاعی که در فلسطین و خصوصاً درغزه داره اتفاق میافته واقعاً متأثرکننده هست، این از روزگار دنیای بیرونمون، اینم از روزگار خودمون که مثل بختک افتادیم به جون هم و با هر ترفندی که شده نمیخوایم یک آب خوش از گلوی همدیگه بره پائین. زندگیهامون داره از هم میپاشه (به لحاظ فرم هنوز ماهیت داره اما در باطن خیلی وقته از دست رفته)، نمودار اخلاقی اجتماع ایرانی هم روز به روز به سمتی میره که نوک پیکان به سمت صفر در حال شیرجه زدن هست. بعضی وقتها از اینکه درک این موضوعها چقدر میتونه برای ما سخت باشه واقعاً کلافم میکنه، کلافم میکنه از اینکه چطور میتونیم اینطور راحت و بیتفاوت از کنار همه چی بگذریم و با خودخواهی حق دیگری رو پایمال کنیم و حقوق دیگران رو با بیعدالتی ندیده بگیریم...
نمیدونم... واقعا نمیدونم... زمانی میرسه که ذهنم کاملاً هنک میکنه و از فکر کردن باز میایسته و فکر میکنم الان دقیقاً دارم دچار همون یأس فلسفی معروف میشم.
...
ساعت حدود 3 بامداد هست که دارم می نویسم، ویندوز کامپیوتر رو عوض کردم و دستی به سر و گوشش کشیدم تا با انرژی تازه که به خودم و سیستم تزریق کردم بتونم حرفی با انرژی مثبت بزنم اما پای عمل و نوشتن که میرسی این میشه.
نامجو داره زمزه میکنه و منم باهاش همراه میشم...
کلی گویی آفت شعر است
حرف مفت، آفت ذهن
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن یاغی ستاره میچیند...