یک ساعتی میشه که وارد 25 روز آذر ماه شدیم و تیک تیک ثانیهها با هر قدمی که به جلو بر میدارند تلنگری میزنند که پاییز هم داره تموم میشه و زمستون در راه هست و... عمریه که سلانه سلانه داره به آخر میرسه.
دل تو گرفته میدونم، مثل دل خیلی از ما، مثل دل خیلی از شماها...
واسه... کی؟ واسه... چی؟
اینم از اون سؤالهاست که حسابی کفرم رو در مییاره. نمیدونم آخه مگه دل تنگیم بونه میخواد، واسه این یکی هم باید توضیح بدی.
باشه ما که از صبح تا شب به این روزگار توضیح میدیم واسه دلتنگ شدنمون هم توضیح می دیم... هر چی شما بگی... رئیس شمایی؟!!
دلم گرفته، چون دل تو گرفته، چون دل خیلیهای دیگه مثل من و تو گرفته...
دلم گرفته آخه میدونی تو این شبهای سرد زمستونی دیدن آدمهایی که از زور نداری و بیسرپناهی مجبورند شب تا صبح گوشه خیابون کز کنند و تنهایی و ناامیدیشون رو فقط با خودشون تقسیم کنند، بدجوری ته دلم رو میلرزونه.
دلم گرفته چون دوست ندارم دلتنگیهات رو تو روزهایی که از حالا با فکر نبودن بابا برات پیش اومده ببینم.
دلم گرفته چون نمیخوام روزهایی رو ببینم که داری به عکسهای مامان نگاه میکنی و از زور بغضی که تو گلو مونده و نمیخوای بترکه و توجه بقیه رو جلب کنه، هی به خودت نهیب میزنی که چرا انقدر خودخواه بود که نگذاشت طعم با هم بودن رو بچشیم، آخه دنبال کدوم هوس بودی که ما رو تنها گذاشتی.
دلم گرفته از آدمهایی که خیلی شیک، زیبا و باکلاس هستند اما همه قشنگیشون در نقابی هست که به چهره میزنند. حتی وقتی آرایش نمیکنند، اون معصومیت آدمهای معمولی رو هم ندارند، انگاری که با اون آرایشها غیر از صورت، سیرتشون رو هم تغییر میدن.
دلم گرفته چون شنیدن صدای اشکهای تو که سعی میکنی جلوی خودت رو بگیری برام دردآوره... دردآوره که همیشه ژست آدمهای روشنفکر رو میگیرم و از دیگران بونه که وقتی بهت احتیاج دارم نیستی و تو همش به فکر خودتی و... و حالا خودم بدتر ازهمه شدم، حتی به روی خودم نیاوردم که لرزش صدات و ناامیدی و یأسی که تو حرفهات هست رو نشنیدم... نشنیدم که اینها کلمههای آدمی شکستخورده هست که به امید کمک اومده ولی از روی خودخواهی یا شایدم ترس اینکه خودم رو درگیر موضوعی کنم که دردسر ساز میشه همه اون حرفها رو فراموش کردم.
دلم گرفته، چون دل تو هم گرفته، واسه تموم اون بیمهریهایی که در حقت کردن و تو رو از عشقی که داشتی جدا کردن و چه چیزی زجرآورتر ازهجران و دوری از یار...
دلم گرفته واسه تو که حالا بعد از یک عمر زندگی مشترک وقتی به دستهای پینه بستت نگاه میکنی چیزی جز همه نیستهای دنیا تو دستات نیست، حتی ساعتی رو مچ دستت نداری تا باهاش زمان گذشته عمرت رو نشونهگذاری کنی... دوست داشتم دستات رو بگذارم روی چشمام وهایهای گریه کنم برای تو، برای خودم، برای همه دلتنگیهامون... اما شرمم اومد.
دلم گرفته واسه تویی که نمیدونم واسه از دست ندادن چی داری انقدر خودت رو هلاک این روزگار میکنی، که چی رو ثابت کنی... بگی میتونی... میتونی مثل همه اونهایی باشی که خوب سر مردم رو کلاه میگذارند و یه آبم روش، فردام راست راست تو خیابون با ژست آدم حسابیها راه میرند که ما از بقیه شما لایقتریم پس ما باید اون بالا باشیم و شما همون پائین تو بدبختی که ما براتون درست میکنیم بمونین و درجا بزنین... چی شد، تو که حرف دل میزدی و چهارچوبهای زندگیت اینطوری نبود، شبیه این آدمهای خاکی نبود، چه زود مجبور شدی همرنگ بقیه آدمهای این روزگار بشی.
دلم گرفت همون موقع که تو چشمام نگاه کردی و گفتی حالا فهمیدی جایگاه طرف کجاست؟ روت نشد بگی اما فهمیدم که باید دهنم رو ببندم و چیزی نگم، چون اون پول داره و من ندارم. چون اون میتونه با بقیه هر جور که دوست داره برخورد کنه اما من حق اعتراضم ندارم، من فقط حقه اینو دارم که بخودم بگم، یعنی تو اینطوری ازم خواستی صبر کن و منعطف باش... جلوی کی، آدمهایی که...
دلم گرفت، بازم بگم از چی؟ از کی؟
...
تو، تو تنهایی خودت بمون، منم تو تنهایی خودم چشم انتظار اومدنت میمونم... در سکوت و بیهیچ اعتراضی، چون میدونم، نه بهترِ بگم چون حس میکنم جنس تنهائیت رو...
...
..
.
بخون که سوز صدا و زخمه سازت بدجوری اشکهایی رو مدتهاست از زور خجالتی بودن کسی رو گونههام ندیده بود، امشب بیپروا و فارقالبال جاری کردی.
هَه ژارِه ی شاوان کاری پیم کِه ردَن ئا زی زِم
ئاجِز لَه دِل بیم راضی وَ مِه ردِن هِی ها وار...