بعضی وقتها خیلی مستأصل میشم و حیرون از این آدمها، و بیش از همه خودم...
پیچیدگیهای آدمها بعضی وقتها تا سر حد جنون آزار دهنده میشه، طوریکه میمونی چطور باهاشون " تا " کنی. درک میکنم اینطور صحبت کردن و مخصوصاً درک میکنم که اینطور نوشتن چقدر مخاطب رو اذیت میکنه، اما واقعیت اینه که کلمات با تمام نفوذ و قدرتشون همیشه چارهساز دنیای پیچیده ما آدمها نیستند.
نمیخوام با کلیگویی و حاشیه گفتن شما رو هم اذیت کنم، اما... خیلی وقتها تو زندگی هر کدوم از ما پیش اومده که دوست داریم به خاطر مسئلهای که برامون ایجاد شده و خودمون به تنهایی در مواجه با اون نتونستیم راهحلی رو پیدا کنیم که ما رو از اون چالش خارج کنه، توقع داریم که دیگران (پدر و مادر، خواهر و برادر، دوست، همکار و..) در اون لحظه در کنار ما باشند و به نوعی به ما کمک کنند و خوب متأسفانه یا خوشبختانه اون افراد در کنار ما حضور نداشتند و درک موقعیت فعلی ما برای اونها میسر نشده و یا نخواستند که به هزار و یک دلیل به ما کمک کنند...
اما عجبم از آدمهایی هست که در زندگی با اعتقاد به این که راه درست رو دارند میرن و استراتژی که اتخاذ کردند برای زندگیشون مناسب هست طی طریق میکنند (به درستی یا نادرستی روشهاشون کاری نداریم) اما همین آدمی که روزی با این نیت زندگی رو ادامه داده حالا و در جریان تحولات جدید جامعه و عدم باور و درک تغییرات ایجاد شده در جامعه و اطرافیانش در عین حال که همچنان پایبند و معتقد به اصول اولیه خودش که در روزگار حال، شکست خورده، به بهانههای واهی یا به نوعی با نقابهایی که به چهره میزنند بار مسئولیت اشتباهاتشون رو به دوش دیگران میاندازند و بقول معروف توپ تو زمین دیگری میاندازند تا شاید از عذاب وجدانی که دارند راحت بشند، اما هم خودشون و هم دیگران خوب این رو میدونند که این چاره کار اونها نیست شاید در کوتاه مدت و یا برای یکی دو بار این روش پاسخگو باشه اما در دراز مدت این روش جوابگو نیست.
ادامه دارد...
پینوشت: چون تجربه به من ثابت کرده این موضوعات برای خوانندگان وبلاگ خسته کنندهاست سعی میکنم موضوع رو تا جایی که بتونم در چند پست خلاصه کنم. خوشحال می شم، نظرات و استراتژی شما در قبال این آدمها و کلاً این رفتارها رو بدونم.