گنجشگک اشیمشی
لب بوم ما نشین
بارون مییاد خیس میشی
برف مییاد گوله میشی
میافتی تو حوض نقاشی
خیس میشی، گوله میشی، میافتی تو حوض نقاشی...
امروز هر جایی که تو شهر میرفتم، اگه چشمم به معدود پرنده و خصوصاً گنجشکی که در شهر مونده میافتاد، ناخودآگاه یاد ترانه فرهاد میافتادم.
نمیدونم... شاید میخواست یادآور روح آزادش مثل همون گنجیشگک ترانهاش باشه... آزاد و رها...
خیلی خلاصه از پست قبل گفتم که...
بعضی آدمها پس از رسیدن به بنبست در مسئلهای، به جای قبول اشتباه و عوض کردن استراتژی برای مواجهه با اون مشکل، عدم کسب موفقیت خودشون رو به دوش دیگری میاندازند که خوب در کوتاه مدت و در شرایطی موقت این شونه خالی کردن از مسئولیت میتونه اونها رو در نظر افکار عمومی رهایی ببخشه اما در درازمدت نه.
و ادامه...
یک مثال بارز این روش رو در سطح کلانتر و جایی که موضوعات و چالشها فقط مختص به افراد خاصی نیست و کلیت یک جامعه با اون در ارتباط هست، همین بحثهای کلان مدیریتی جامعه هست که خوب در اکثر مواقع عدم مشاوره صحیح و استفاده از انسانهای کاربلد و بهرهگیری از تجربههای موفق سایرین باعث میشه علیرغم اون تبلیغات و شعارهای مدیران در رأس کار، پس از به بنبست رسیدن یا مواجهه با چالشی جدی، شروع به بهانهگیری و آسمون ریسمون بافتن که به این دلیل و اون دلیل و ... ما نتونستیم و یا راندمان کار پایین اومده، اما هم خودشون و هم افکار عمومی جامعه میدونند که این شونه خالی کردن از بار مسئولیت هست...
خوب بهتر از این بحثهای کلان جامعه یکم خارج بشیم و به همون مثالهای ملموستر زندگی خودمون برگردیم.
همیشه میگن راه درست و حرفی که صادقانه هست و از روی نیت درسته، نیاز به اما و اگر نداره و برای بودنش احتایجی به بند و تبصرهای براش نیست. بواقع همه ما آدمها بر حسب اینکه در چه محیطی رشد کردیم و آموزههایی که به ما یاد داده شده، بهتر از هر کس دیگهای میدونیم که راه درست چی هست و راه غلط کدومه؟ اما در این بین، خود ما هستیم که با حق انتخابی که داریم سر دو راهیها انتخاب میکنیم و زمانی که برای این انتخاب باید پاسخگو باشیم که چرا نتیجه انتخاب مطلوب نبوده خودمون رو به کوچهعلیچپ میزنیم و هزار و یک دلیل میآریم که من تقصیری ندارم و.... اما هر کدوم از ما پیش وجدان خودمون خوب میدونیم که ایراد کار از کجاست.
واقعیت اینه، دنیایی که خداوند آفریده با تمام عظمت و گوناگونیهاش در عین سادگی به کارش ادامه میده و این ما آدمها هستیم که بنا به ذهنیات خودمون و چیزی که در مخیله دنبال میکنیم و اعتقاداتی که داریم و برداشتهای مختلفمون از کلیت مفهوم زندگی، روابط، و انتخابهامون، به پیچیدگی دنیا برای خودمون و دیگری دامن میزنیم. با قوانینی که تنها روی زمین نوشته شده و نه در آسمانها، با اشاعه عقاید و رسومی که در هر دورهای و برحسب مقتضیات زمان خودش، در جهت نگه داشتن ما در رأس هست جایی که بتونیم کنترل بیشتری داشته باشیم بر روی دیگری، همه این پیچیده کردنها برای همین هست... وگرنه خداوند تمام نبوغ و عظمتش رو در عین ساده بودن قوانین وضع شدش در آسمانها برای بندگان زمینیش قرار داده و خواسته او سهیم بودن در این سادگیست نه پیچیدگیهایی که جز تباهی برای انسان و جامعه انسانی نیست.
بعضی وقتها خیلی مستأصل میشم و حیرون از این آدمها، و بیش از همه خودم...
پیچیدگیهای آدمها بعضی وقتها تا سر حد جنون آزار دهنده میشه، طوریکه میمونی چطور باهاشون " تا " کنی. درک میکنم اینطور صحبت کردن و مخصوصاً درک میکنم که اینطور نوشتن چقدر مخاطب رو اذیت میکنه، اما واقعیت اینه که کلمات با تمام نفوذ و قدرتشون همیشه چارهساز دنیای پیچیده ما آدمها نیستند.
نمیخوام با کلیگویی و حاشیه گفتن شما رو هم اذیت کنم، اما... خیلی وقتها تو زندگی هر کدوم از ما پیش اومده که دوست داریم به خاطر مسئلهای که برامون ایجاد شده و خودمون به تنهایی در مواجه با اون نتونستیم راهحلی رو پیدا کنیم که ما رو از اون چالش خارج کنه، توقع داریم که دیگران (پدر و مادر، خواهر و برادر، دوست، همکار و..) در اون لحظه در کنار ما باشند و به نوعی به ما کمک کنند و خوب متأسفانه یا خوشبختانه اون افراد در کنار ما حضور نداشتند و درک موقعیت فعلی ما برای اونها میسر نشده و یا نخواستند که به هزار و یک دلیل به ما کمک کنند...
اما عجبم از آدمهایی هست که در زندگی با اعتقاد به این که راه درست رو دارند میرن و استراتژی که اتخاذ کردند برای زندگیشون مناسب هست طی طریق میکنند (به درستی یا نادرستی روشهاشون کاری نداریم) اما همین آدمی که روزی با این نیت زندگی رو ادامه داده حالا و در جریان تحولات جدید جامعه و عدم باور و درک تغییرات ایجاد شده در جامعه و اطرافیانش در عین حال که همچنان پایبند و معتقد به اصول اولیه خودش که در روزگار حال، شکست خورده، به بهانههای واهی یا به نوعی با نقابهایی که به چهره میزنند بار مسئولیت اشتباهاتشون رو به دوش دیگران میاندازند و بقول معروف توپ تو زمین دیگری میاندازند تا شاید از عذاب وجدانی که دارند راحت بشند، اما هم خودشون و هم دیگران خوب این رو میدونند که این چاره کار اونها نیست شاید در کوتاه مدت و یا برای یکی دو بار این روش پاسخگو باشه اما در دراز مدت این روش جوابگو نیست.
ادامه دارد...
پینوشت: چون تجربه به من ثابت کرده این موضوعات برای خوانندگان وبلاگ خسته کنندهاست سعی میکنم موضوع رو تا جایی که بتونم در چند پست خلاصه کنم. خوشحال می شم، نظرات و استراتژی شما در قبال این آدمها و کلاً این رفتارها رو بدونم.
برای تهی کردن یک آئین، راهی ظریفتر و تزویرآمیزتر از این نیست که گوهر آن را برگیری و آداب آنرا نگهداری، قبله را عوض کنی، اما عبادات را از واجبات و مستحبات همانند گذشته به جای آوری، و کم نبودهاند کسانی که خدا را در پای انسان فدا کردهاند، و به نام «خداپرستی»، یک «انسانپرستی تام و تمام» را عرضه کردهاند.
(مرتضی مطهری)
.... امروز که تاسوعای حسینی هست مصادف شده با سالروز درگذشت جهانپهلوان غلامرضا تختی. مردی که در زمانه خودش تعبیری روشن و درکی درست از نهضت عاشورا و حماسه سازانش داشت. آوردن نامش و یاد کردن از حضورش تکراری هست برای خود، تا اینچنین الگوهای ملموسی رو نه از لابه لای روایت بلکه از از نقل قول همین مردم این زمانه تکرار کنم. تکرار کنم همه اون بزرگاندیشیها و منش انسانی رو... یادش گرامی.
هوا كه اين روزها بس ناجوانمردانه سرد هست، و حرصمان زمانی بیشتر میشود که همه جا برف و بارانی میآید و ما در کف قطره باران و یا برفی چشم به آسمان خاکستری شهر میدوزیم و زیر لب ترانهای زمزمه میکنیم... (البت همین الان از آن بالا ندایی آمد که چشت رو بگیرد، همین چند روز قبلی برایتان مقدار متنابهی برف و باران گسیل داشتیم... و ماجرا ادامه دارد از آنها اصرار و از ما انکار).
اوضاع غزه همچون روزهای گذشته زجرآور است و سناریوی همیشگی عراق در این روزهای عاشورایی مزید بر علت شده و خوب بساطی شده برای همه آنانی که با ابزارهای رسانهای خود در این بازار مکارهای که گرد آوردهاند آب به آسیاب خود میریزند... افسوس که از خرد کاری بر نمیآید.
اوضاع اقتصادی مملکت هم که از اوضاع هوای سرد، خیلی خیلی ناجوانمردانهتر است (حداقل هوا از روی غریزه این میکند اما امان از این اقتصاد مملکت که از روی ... آن میکند). به لطف عذباقلی بودن (ذکر این نکته تکراری است اما اندازه گوشهایم خوب هست... پس لطفاً اصرار نکنید) و از آنجایی که "درویش را هر جا خوش آید آنجا سرای اوست" همچنان در منزل پدری سکنی گزیدهایم و به تعبیری کنگر خورده و لنگری به قد و قواره کشتی تایتانیک انداختهایم (بینوا پدر و مادر گرامی)، و پیرو قوانین نانوشته و فرزند سالارانه و بر حسب عرف جامعه از کلیه امور منزلداری معاف هستم، لذا از چند و چون قیمت کالاهای مورد نیاز روزانه اگر بر حسب لزوم و موقعیتهای فیس تو فیس و برخورد نزدیک از نوع سوم نداشته باشم، کاملاً بیاطلاع هستم، فقط هر از چندگاهی که اتفاقی قیمت فلان کالا به گوشم میرسد چشمهایم از چراغهای فولوکسهای قورباغهای هم بیشتر میزند بیرون. نمونهاش همین پریشبی هنگام صرف شام بود که صحبت قیمت گوجهفرنگی شد که خیلی عادی رقم 3000 تومان به گوشم خورد، در حافظهام (البت اگر چیزی به این اسم در کلهام باشد) سرچی کردم که همین چند وقت پیش نبود که سر قیمت 1500 تومانی گوجهفرنگی نزدیک بود انقلاب دیگری از نوع مخملی انجام شود و حالا چه راحت صحبت از 3000 تومان برای همان گوجهفرنگی انقلاب برانداز میشود.
... بواقع فکر میکنم این هم نمونه مشتی از خروار هست که برای ملت ایران و در حافظه تاریخیمان ثبت میشود که چه زود فراموش میکنیم همهچی را و این گم شدن در روزمرگیها بدجوری گریبانمان را گرفته.
هنوز هم احساس خفگی نمیکنید...!!؟
اوضاع شهر هم با این تبلیغات و ولخرجیهای فراوان برای تزریق روحیه سوگواری ایام محرم بدجوری تو ذوق میزند. طوری که امسال به پیشواز محرم رفتند خبر از برنامههای مفصلی برای این ایام داشت که به گوشتان میخورد. دریغ از ذرهای درک نهضت عاشورا.
پینوشت: حرف بسیار است، اما کوتاه سخن اینکه باید گذراند این روزمرگیها را، و چه بهتر برای هدفی غائی تا سرانجام خوشی داشته باشد هم برای خود و هم برای دیگران.
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی...
(فروغ فرخزاد)
پینوشت: خواستم یادی از حضور انسانی کنم که با شعرش، بودن انسان رو معنایی دوباره بخشید. سالروز حضورش گرامی.
خوب مثل اینکه قسم خورده بودم که حتماً 15 روز بشه و بعد شروع کنم به نوشتن، که ظاهراً قسم نخوردهام درست از آب در اومدش. چند روزی هست که نمایشگاه برگزار شده و این پروژه هم پروندش بسته شد، البته کاملاً نه اما اون بخشی که مربوط به کار من بود تموم شده و حالا روز از نو روزی از نو...
در مورد نمایشگاه هم همینقدر بگم که کار باید یا بهتره بگم به زعم من میتونست حرفهایتر برگزار بشه اما در مجموع خیلی نباید با این همه رابطه و ضابطه تعریف نشده که مختص کشوری مثل ایران هست سخت گرفت، اما در مجموع برای من خیلی خوب بود چون چند تا دوست خوب که انسانهایی با منش و طرز تفکر مثبت بودند در این کار باهاشون آشنا شدم که مهمترین و مثبتترین نکته در این پروژه برای من بود.
اعتقاد من این هست که سرمایه هر انسانی خصوصاً در زمانه حالا دوستان و اطرافیانش هستند، افرادی که در زمانی که لازم داریشون حضور اونها رو در کنار خودت ببینی... (البته میدونم اون دسته از دوستانی که در خارج از محیط مجازی با هم در ارتباط هستیم از من خرده میگیرند که پای عمل خودت حسابی میلنگه پس شعار نده، و صد البته حق با اونهاست اما من تلاشم رو میکنم تا حداقل بتونم گوشهای از گفتههای خودم رو اجرایی کنم).
از این موضوعات که بگذریم، باید اعتراف کنم که نوشتن در وبلاگ برای من کاملاً اعتیاد آور بوده، البته منظورم همیشه نوشتن نیست اما این حس که خیلی از مواقع و خصوصاً زمان دلتنگ شدن وجودش میتونه کمک شایانی باشه برای بروز اونچه که شاید امکان اونرو نداشته باشی که در محیط زندگی بروز بدهی و نوشتن در وبلاگ کاملاً این حس رو می تونه ارضاء کنه، حداقل برای من اینطوری هست و خوب این روزهای آخر پائیزی وشروع زمستان حسابی میتونست کمک حال این دل من باشه که ... نشد که بنویسم... به هزار و یک دلیل نانوشته و چقدر سخته که آدم حتی نتونه بعضی از دلتنگیهاش رو هم در این گوشه تنهائیش بیان کنه.
دلم تنگ شده بود واسه نوشتن. دروغ چرا اول واسه اینکه دل خودم آروم بگیره و با نوشتن سبکترش کنم و بعد هم اینکه دوباره بیام اینجا و شاهد حضور صمیمی شما در کنار خودم باشم.
این چند وقته که که حضورم در اینجا کمرنگ بود، روزگار هم کم مایه نگذاشته و حسابی دل تنگ ما رو تنگتر کرده، نمیخوام روزنامه وقایعالاتفاقیه رو ورق بزنم و از نگفتههای این چند روز بگم اما اوضاعی که در فلسطین و خصوصاً درغزه داره اتفاق میافته واقعاً متأثرکننده هست، این از روزگار دنیای بیرونمون، اینم از روزگار خودمون که مثل بختک افتادیم به جون هم و با هر ترفندی که شده نمیخوایم یک آب خوش از گلوی همدیگه بره پائین. زندگیهامون داره از هم میپاشه (به لحاظ فرم هنوز ماهیت داره اما در باطن خیلی وقته از دست رفته)، نمودار اخلاقی اجتماع ایرانی هم روز به روز به سمتی میره که نوک پیکان به سمت صفر در حال شیرجه زدن هست. بعضی وقتها از اینکه درک این موضوعها چقدر میتونه برای ما سخت باشه واقعاً کلافم میکنه، کلافم میکنه از اینکه چطور میتونیم اینطور راحت و بیتفاوت از کنار همه چی بگذریم و با خودخواهی حق دیگری رو پایمال کنیم و حقوق دیگران رو با بیعدالتی ندیده بگیریم...
نمیدونم... واقعا نمیدونم... زمانی میرسه که ذهنم کاملاً هنک میکنه و از فکر کردن باز میایسته و فکر میکنم الان دقیقاً دارم دچار همون یأس فلسفی معروف میشم.
...
ساعت حدود 3 بامداد هست که دارم می نویسم، ویندوز کامپیوتر رو عوض کردم و دستی به سر و گوشش کشیدم تا با انرژی تازه که به خودم و سیستم تزریق کردم بتونم حرفی با انرژی مثبت بزنم اما پای عمل و نوشتن که میرسی این میشه.
نامجو داره زمزه میکنه و منم باهاش همراه میشم...
کلی گویی آفت شعر است
حرف مفت، آفت ذهن
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن یاغی ستاره میچیند...