تا صبح راهی نمونده که دارم مینویسم، این روزها مجال بیشتری برای نوشتن هست و خوب من هم قدرش رو خوب می دونم و جبران تمام ننوشتنها (همان اراجیف سابق) بعلت دوران خدمت و نبودن رو میکنم (عین ندید بدیدها).
ای کورشم که بازم مدرسم دیر شد، خیر سرمون تاریخ نمایشگاه کتاب امسال رو از روی تقویم سالانه نمایشگاه بینالمللی مشهد و از روی سایت خود نمایشگاه دانلود کرده بودم و چند روز پیش چک کردم، اما با سر به هوایی خواهرزاذه گرامی در یادآوری و گیج زدن خودم فرصت رو از دست دادم و حسرتی که ماند برای ما تا سال دگر تازه اگرعزرائیل مجال دهد. ( قدیمیها راست گفتن حلالزاده به دائیش می ره، اینم سندش).
به هر حال برگزاری همچین نمایشگاهی اونم با این ابعاد و دراین وانفسای کمبود یا بهتر بگم نبود تنوع در عنوان و نبودن کتاب دلچسب به لطف جماعت سانسورچی، غنیمتی بود. بواقع خان گستردهای برای جماعت معتاد به کتاب، که جنس خوب و ارزونتر به وفور یافت میشد، که نصیب بنده نگشت.
یکخورده هم فوتبالی بنویسم، تیم ملی که به لحاظ نتیجه گند زد در مقابل امارات، اما بازگشت کریم باقری به تیم ملی و گلزنیاش رو به فال نیک میگیریم. اینکه به جامجهانی میریم شکی نیست اما این بازیهایی که تا حالا از تیم ملی و با مربیگری دایی دیدم چندان جای پیشرفتی برای فوتبال ایران نبوده، تا ببینیم در آینده چه میشود، زمان همه چی رو معلوم میکنه.
... و اما باز هم پرسپولیس و حاشیههاش و مدیریت غیراستاندارد و البته افشین قطبی...؟!!
اینکه نباید میاومد و همچون رسم قدیم باید اسطوره می موند در ذهنمون یکطرف و بازگشت و مبارزهای دیگر برای رسیدن به جایگاه بالاتر طرف دیگر ماجراست. که بعد از کش و قوسهای اول فصل در نهایت وزنه به سمت نظریه دوم سنگینی کرد. امیدوارم در این مقطع قطبی باز هم بهترین تصمیم رو بگیره، چون اصلاً دوست ندارم تصویر جنتلمنش رو در ذهنم با چیز دیگهای عوض کنم.
این سایت قرمزته که ما آن بالا لینکیدهایمش و مثلاً تریبون رسمی باشگاه پرسپولیس است و ظاهراً با کادری حرفهای و مجرب (به زعم تعریف دوستان از خودشون) تجهیز شده است. بدتر از هزارتا روزنامه و سایت جناح دیگر چنان هیزم به آتش ماجراهای پرسپولیس میریزه که آدم شک میکنه اینها اشتباهی برای استقلال نمینویسند.
بعداً در مورد جایگاه چنین رسانهای بیشتر می گپیم.
زت زیاد، آخرین روزآبانماهتان خوش بگذرد.
روزگار مملکت ما هم اینطوراست دگر چه میشه کرد. انقدر زور بهت مییاد که حیرون میمونی که باید بخندی یا از زور درد گریه کنی...!!؟
اول این رأی آوردن جناب آقای مولتیمیلیونر و انتصاب ایشان به عنوان وزیر کشور آن هم در دولتی که پرچمی که در دست گرفته رویش نوشته پابرهنگان (که بیش از نشان دادن ساده زیستی چنین جماعتی و ایدئولوژی آن بیشتر نمایانگر ساده انگاری این جماعت است) و سردمدار اون هم که آقای رئیسجمهور مشهور!!! میباشند در اوان انتصابشون اکیداً توصیه به انتخاب افراد سادهزیست همچون خودشون داشتند، و حالا در برابر 70میلیون ایرانی و نمایندگانش داد از شایستهسالاری و اینکه مهم نیست چقدر داری مهم این هست که چقدر خدمت صادقانه میکنی، البته این که خدمت به ملت باشد یا به شخص... اللهاعلم، تا انتخابات راهی نیست.
دوم، همشهری سوپراستار ما، همین جناب نیکبختخان رو عرض میکنم واسه خودش داستانی داره. اینکه اگه آدم ریگی به کفشش نباشه با اون سایقه طولانی و ماجراهای پردردسر به این راحتیها و چنین معصومانه رأی صادره رو قبول نمیکنه. ضد و نقیض گوییهای این چند روز نیکبخت کار رو به جایی رسوند که موضوع داشت وارد مباحثی میشد که اصلاً به نفعش نبود پس همان بهتر که ختم قضیه هر چه زودتر اعلام شود... اما دلیل اصلی این که چرا این اتفاق پیش آمد جز خود نیکبخت و خدایش کسی نمیتونه در موردش اظهارنظر درستی کنه، اما چیزی که این وسط مهم هست اینه که آدمی در موقعیت نیکبخت و بِلکل ستارههایی از این دست در هر صنفی، از جمله سینما و ورزش که بیش ازسایرین در مملکت ما مورد توجه مردم هستند خیلی باید مواظب روزمرههاشون باشند چون بودن در چنین جایگاهی یعنی حرکت بر لبه تیغ که با کوچکترین اشتباهی ممکنه منجر به سقوط و از دست دادن همه اون چیزهایی بشه که سالها برای اون تلاش کردی... و باز هم ما خودمان رو به کوچه علیچپ میزنیم تا مثلاً ندانیم اصل ماجرا چه بوده، اینطوری برای همه بهتر است.
سیم (سوم)، کارتهکا محجبه ایرانی رو از دادن مسابقه منع میکنند (در این که حرکت مسئولین برگزاری مسابقات چقدر نابخردانه و به نوعی نژادپرستانه بود کاری بهش نداریم)، خوب اینکه این ورزشکار کشورمون بخوبی به اعتقادات خودش (در درست بودن یا غلط بودنش بحثی نیست) پایبند بوده باید بهش هزار آفرین گفت و البته حرکت قشنگتر سایر بانوان غیرمحجبه ایرانی که برای تشویق اومده بودند، و به حمایت از ایشون از هر پوششی بعنوان حجاب استفاده میکنند تا به برگزارکنندگان نشون بدن که چقدر از مرحله پرت هستند.
و طبق روال همیشه صدور بیانیه از طرف فدراسیون کاراته و وزارت امور خارجه که به توصیه آقای رئیسجمهور انجام شد. واقعاً جای سؤال دارد، همهاش همین؟!! نه به آن تسبیح گردوندنها واسه آمریکایی جماعت که گردنتان رو میشکنیم و التان میکنیم اگه حرف بیربط بزنید و نه به این . به همون خدایی که میپرستین این مسئله همونقدر مهم هست که تجاوز به خاک کشورمون آقایان... به جان خودتان.
پینوشت1: از این کوچهعلیچپ زدنها برای همه ما تو این دوره و زمونه زیاد پیش مییاد پس جای نگرانی نیست همه با هم در عذابش شریکم البته (با پوزش) هر کدام به اندازه درکمان.
پینوشت2: یکمم عِرق ملیمان ببینیم امروز با بازی تیمملی فوتبال مقابل امارت تحریک میشود یا نه بازم این ... (استغفرا...) حالمان را ناخوش میکنند.
پینوشت: خودم هم میدانم خط چندان خوشی ندارم، اما برای نوشتن خلاء فکر نمیکنم به خوشتر نوشتن احتیاجی باشد. نمیدونم شما خلاء رو چگونه مینویسید. اما در ذهن من اینگونه میگذرد و این خاطره از قبل تولد در ذهنم حک شده. جایی که نه من بودم و نه حتی خدا. نه اکسیژنی بود و نه نوری و نه حتی خلائی که بتوان بدان چنگ انداخت. یک حس تنهایی ژرف که توأم با ترسی عظیم همراه بود...!
آه! درد اندام مرا مرتعش میکند، این پاداش خدماتی است که برای یک جانور دو پای بیمروت ستمگر کشیدهام، امروز آخرین روز منست و تحمل بارهای طاقتفرسا، ضربات پی در پی چوب و زنجیر و دشنام عابرین، همین مقدار جای شکرش باقی است که، این حیات مهیب را وداع خواهم گفت اینجا خیبان شمیران است.
امروز به واسطه بیمبالاتی صاحبم، اتومبیلی پاهای مرا شکست و به این روز افتادم. بعد از ضرب و شتم، جسد مرا در کنار جاده کشیدند و به حال خود گذاشتند. ممکن است فراموش کرده باشند که هنوز از نعل و پوست من میتوانند استفاده کنند! گویا به کلی مایوس شدند. آیا خوراک مرا به موقع خواهند آورد؟ نه... باید در نهایت زجر و گرسنگی جان داد زیرا دیگر از من کاری ساخته نیست.
آه! درد زخمها رو به شدت گذاشته و خون از آنها جاری است. آیا این چه جانوری است که بر ما مسلط شده و زندگانی ما را ننگ آلود و چرکین و پر از رنج و محنت نموده، احساسات بیآلایش و طبیعی ما را خسته ساخته، بدن ما را دائم مجروح و سرتاسر زندگانی را بر ما تلخ و ناگوار نموده است؟
ظاهراً شباهت تامی با ما دارد و بالاخره مثل ما میمیرد، از این جهت هیچ فرقی نداریم، اما گویا بدنش را از سنگ یا چوب ساختهاند چون که به ما شلاق میزند و گمان میکند ما حس نمیکنیم. اگر خودش هم احساس درد را میکرد بر ما رحم مینمود این آلاتی را که برای شکنجه ما استعمال میکنند طبیعی نیست و خودشان ساختهاند. مدتی است در فرنگستان و آمریکا برای حفظ حقوق حیوانات مجامعی به نام (انسانیت) تأسیس کردهاند. قوانین مخصوصی برای دفاع و زجر اجحاف و ظلم نسبت به ما وضع کردهاند. آیا آنها هم جزو همین جانورانند؟ هرگز! اگر آن گروه از همین حیوانات باشند پس قلب آنها از سنگ نیست؟
علمای علوم طبیعی، ما را با خودشان چندان فرقی نمیگذارند و خود را سردسته حیوانات پستاندار معرفی میکنند، اما یکی از فلاسفه معروف، دکارت به قول خودش ثابت کرد که حیوان به غیر از یک ماشین متحرک چیز دیگری نیست! در تعقیب این خیال پوچ یک عده از فلاسفه دیگر بر ضد او برخاستند، از جمله شوپنهاور از ما طرفداری کرده و میگوید: (اساس اخلاق رحم است، نه فقط به هم نوع خود بلکه نسبت به تمام حیوانات).
و تا اندازهای احساسات و هوش ما را در کتاب اخلاق خود شرح میدهد. دیگری گفته است: (این یک تفریحی است برای مادران که بچه خود را ببینند گردن یک پرنده را میکند و سگ یا گربه را در بازی مجروح میکند، اینها ریشه فساد و بنیاد سنگ دلی و ظلم و خباثت است).
حقیقتاً این ظلمی که بر ما شده و میشود بیشتر در نتیجه تربیت ظالمانه مادران اطفال است. افسوس که ما نمیتوانیم حرف بزنیم و همین اسباب بدبختی ما را فراهم آورده. فقط ارسطو به حقیقت زندگانی ما پی برده و میگوید: (انسان حیوان ناطق است). به واسطه همین نطق است که ما دستخوش هوی و هوس یک عده جانور طماع خودپسند شدهایم. چرا مردم پیروی این فلاسفه را نکردهاند؟
(شرح حال یک الاغ هنگام مرگ/ صادق هدایت)
این روزها بیشتر از هر روز دیگر میخونم، میخونم و... باز میخونم.
مهم نیست کتابی با فرمت pdf که روایت سقوط یک امپراطوری هست و مجبورم میکنه مثل یک قوزی ساعتها پشت کامپیوتر بنشینم، رو بخونم یا نه کتابی لاغر و نحیف مثل حوصله این روزهای من از روایت زندگی مردمانی که حالا ردی از اونها رو هم لابهلای غبار روزگار نمیشه پیدا کرد. تنها چیزی که مهم هست اینکه بخونم و بخونم، مثل جنون و افیونی که تنها درمانش خوندن هست.
شاید به فال نیک باید بگیرم عادت این روزهام رو، یا شایدم از تبلیغات این روزها و برپایی نمایشگاههای کتاب در گوشه و کنار شهر هست که حس آشنای کتاب و ولع سیری ناپذیر خوندن رو دوباره در من زنده کرده.
با این الاغ داستان هدایت همذاتپنداری زیادی میکنم. درد، زجر، حماقت، لجاجت، نگاههای سرد، نمکنشناسی رو خوب میشه درک کرد. لازم هم نیست که حتماً الاغ باشی تا درک رفتار این حیوان ناطق دوپا برایت باورپذیر باشد، همین بظاهر انسان بودنمان کافیست. و این آرزوی حرف زدن الاغ و تأثیر آن هم متأسفانه سالهاست که رنگ باخته. این گوشها خیلی وقته با زنگار خودخواهی پر شده و مجالی برای شنیدن نداره، پس آرام بخواب الاغ عزیز که روز و روزگار همچون گذشته است.
پینوشت: شاید تو لحظههای تنهایی و اوقاتی که زندگی مجالی میدهد، کز کردن کنج اتاق ور دل بخاری برافروخته و شنیدن ترانهها فریدون و خواندن کتاب تنها حس خوبی باشه که از پشت این پنجرههای غبار گرفته شهری خاکستری با روزهایی سرد و بیروح که هیچ نشونی از اون پاییزِ پاییز و همیشگی رو نداره، به آدم دست میده.
"برای پیریزی جامعهای بکوشیم که در آن حکومت بیشتر از یک قاتل عادی حق قاتل بودن نداشته باشد، و وقتیکه بصورت حیوانی درنده عمل کند، با خودش نیز چون با حیوانی درنده عمل شود.
برای پیریزی جامعهای بکوشیم که در آن، همچنانکه قرن گذشته ما قرن اعلام تساوی حقوق مردان بود، قرن حاضر ما قرن اعلام برابری کامل حقوقی زنان با مردان باشد، برای پیریزی جامعهای بکوشیم که در آن آموزش عمومی و رایگان، از دبستان گرفته تا کلژدوفرانس، همه جا راه را به یکسان بر استعدادها و آمادگیها بگشاید. هر جا که فکری باشد کتابی نیز باشد. نه یک روستا بیدبستان باشد، نه یک شهر بیدبیرستان، نه یک شهرستان بیدانشگاه، و همه اینها زیر نظر و مسئولیت حکومتی لائیک، حکومتی کاملاً لائیک، حکومتی منحصراً لائیک.
برای پیریزی جامعهای بکوشیم که در آن بلای ویرانگری بنام گرسنگی جایی نداشته باشد. شما قانونگزاران، از من بشنوید که فقر آفت یک طبقه نیست، بلای همه جامعه است. رنج فقیر تنها رنج یک فقیر نیست، ویرانی یک اجتماع است. احتضار طولانی فقیر است که مرگ حاد توانگر را به دنبال میآورد. فقر بدترین دشمن نظم و قانون است. فقر نیز، همانند جهل، شبی تاریک است که الزاماً میباید سپیدهای بامدادی در پی داشته باشد."
(ویکتور هوگو/ سخنرانی در مجمع قانونگزاری فرانسه/ 15 ژانویه 1850)
نمیدونم تا حالا مزه روغن کرچک رو چشیدید یا نه؟ اگه نخوردین پس هزار بار خوش به حالتون. چیز واقعاً مزخرفی هست علیرغم خواص بسیارش... اما چرا روغن کرچک؟!!
اگه روغن کرچک استفاده کرده باشید، یک حس مشمئز کننده تا مدتها حتی با شنیدن اسمش به آدم دست میده انقدر که اگه یکم طبعت حساس باشه حتی تا چند روز بعد از استفاده ازش، با دیدن یا بو کردنش حالت تهوع بهت دست میده.
دیدن چهره فقر برای منم همچین حسی داره، از هر نوعی که میخواد باشه.
در ظاهر ژولیده و لباسهای مندرس یک زوج پا به سن گذاشته که با معصومیت خاصی یک گوشه خیابون در حالی که زن روی صندلی چرخدارش با چند تکه خرت و پرت که احتمالاً به یاد جهزیه دوران جوانی با خودش اینور و اونور میبره و در کنار همسري که هنوزم خون غیرت تو رگاش جاری هست تا با سن و سال بالاش با چند تا دونه باطری قلمی، شانه مردونه، آیینه و... یک لقمه نون بیمنت در بیاره تا بخاطرش مجبور نباشه دستش جلوی هرکس و ناکسی دراز کنه، تو هوای سرد دقیقهها رو رج میزنند. یا نه، حتی اگه فقر رو تو چهرههای از خودراضی آدمهایی ببینم که علیرغم داشتن اسم و رسم، مقام و منزلت در دم و دستگاه حكومت مردمي!!! و با داشتن وضع مالی مناسب، از فقر و نداشتن شعور و درک همنوع رنج میبرند و با تفاخری که نمودش تو کشورهایی از قبیل ماست (کاش میشد گفت جهان سومیم) كريهتر از چهره اول فقر، اين نوع مشمئز كنندش رو به نمايش مي گذارند.
پینوشت: اصولاً آدمی هستم که به داشتن امید تو زندگی معتقدم، اما تو همچین لحظههایی فکر میکنم...
" نرود میخ پولادی در سنگ خارا؟!! "
روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند... !!؟
گلاب به روتون (نگران نباشید گلابش درجه یک و از نوع قمصر کاشون هست، خانم های گرامی دقت کنید که برای پوستتون هم خیلی خوب هست پس بر من خرده نگیرید)، اون نوشته بالا رو پشت درب یکی از سرویسهای بهداشتی که نزدیک آسایشگاه محل خدمتم بود، نوشته بودن و از اونجایی که بنظرم بار معنایی زیادی در این جمله کوتاه بود، همیشه با دیدنش ذهن من رو حسابی به خودش مشغول میکرد.
اما چیزی که تو ذهنم هست و من رو هی غلغلک میداد تا در مورد این جمله بنویسم، دیدن انسانهایی هست که تو چهارچوبی که برای خودشون میکشند و بیس زندگی رو روی اون استوار میکنند، به اخلاقیات و پایبند بودن به اون خیلی اهمیت میدن و خوب پرواضح هست تو روزگار فعلی و پایبند بودن به اخلاقیات بطور 100٪ مصادف هست با از دست دادن خیلی چیزها که هم شما و هم من خوب می دونیم و نیازی به بازگویی دوباره من نیست.
این افراد به اصول خودشون خیلی پایبندند و خوب تا مقطعی از زندگی هم خیلی خوب این کار رو انجام میدن اما به مرور زمان و با قرار گرفتن در موقعیتهای جدید برای این که باز هم اون کنترل رو بر روی زندگیشون داشته باشند مجبور میشن رویه گذشته رو به کنار بگذارند. به عبارتی در برزخی قرار میگیرند که راهی جز انتخاب کردن ندارند و اگه طرف متأهل باشه این شرایط خیلی جدیتر و سختتر میشه.
سر دوراهی انتخاب بین نگه داشتن کانون خانواده یا پایبند بودن به اصول و عقاید اولیه زندگی...
و خوب در بیشتر موارد (یا بهتر بگم در همه موارد،... شما اگه موردی سراغ داشتین خوشحال میشم بنده رو هم خبر کنید) این شرایط هست که برنده میدون هست نه لزوم پایبند بودن به اخلاقیات و اصول اولیه زندگی.
نمیخوام اظهار تأسف کنم یا بگم که این خوب هست یا نه، چون به هر حال این اتفاق افتاده و خیلی از این موارد صرفاً بخاطر شرایط فعلی و وضعیت اجتماع هست و خیلی از آدمهایی از این دست (خودم رو جدا نمیکنم از این آدمها تا بر من هم خرده نگیرید که خودت رو بهِ از دیگران میدونی)، مجبور به انتخابی بغیر از خواست قلبیشون میشوند.
البته این آدمها باز هم همون انسانهای مهربان، خانواده دوست، خوشروی گذشته هستند اما همیشه با پارادوکسی که در ناخودآگاه ذهنشون میگذره و شاید خودشون هم متوجه نشوند درگیرند و اونم کشمکش درونی برای خود واقعی بودن یا دِگری بودن، هست.
پینوشت: امیدوارم تو زندگیمون به مرحلهای نرسیم که مجبور بشیم راحتتر از اونچه که فکرش رو میکنیم ورق آسمون رو خرج کنیم...!!
خوب خدا رو شکر که به حول و قوه الهی انتخابات در کشور شیطان بزرگ آمریکا برگزار شد و یکی دیگر از معجزات الهی به وقوع پیوست و هیچ تقلبی که بخواهد روی نتیجه انتخابات تأثیرگذار باشد روی نداد تا به همه کافران!!! نشان داده شود که خداوند در جایگاه خداوندیاش همه بندگانش رو با یک چشم نگاه میکنه و تمایزی بین سیاه و سفید و... نداره. و صد البته خبری هم از ماجراهی 8 سال پیش و... نبودش و روسیاهی ماند برای ذغال. امیدوارم که امریکایی جمعیت تا 4 سال دیگر در کنار رئیسجمهورشون گل بگن و گل بشنوند و خوب دردسری هم نه خودشون داشته باشند و نه واسه بقیه اهالی دهکده جهانی درست کنند تا شاهد صلح پایدار در این بلبشوی فعلی دنیا باشیم.
اما اندر احوالات هموطنان ایرانی خصوصاً از نوع جماعت سیاسیباز که یکوری ایستاده (از همون تریپهای پشت به دنیا و اینا... که موقع انتخابات عکس میاندازند ازخود) و اما در ماتحتشان از ذوق اینکه اوباما برنده شد، جشن و هلهله برپاست (به مدت 7 شبانهروز) که آره اوباما برنده شده و حالا او با ماست.
نه عزیز دل... نه جان برادر... درسته که نامش اوباماست، اما به واقع او با ما نیست و در تیم خودشون توپ میزنه. اینکه دعواهای سیاسی و هوچیبازی آمریکاییها رو با حجم وسیعی در سراسر دنیا به نمایش گذاشته میشه، برای سادهانگارانی همچون ماست. اما زهی خیال باطل مگر در کشور تک حزبی آمریکا که ثروت و قدرت همچون کلافی در هم تنیده شده و پایههای این کشور رو تشکیل داده است، چیزی خارج از خواست و نظر پادشاهان سرمایهداری این کشور اتفاق میافته. افرادی که با ایجاد لابیهای قدرتمند با استفاده از سرمایه و توان اجرایی بالای خود از افراد همچون عروسکهای خیمهشب بازی در هر پست و مقامی و در جهت نیل به اهداف موردنظرشون که همانا حفظ جایگاه و سرمایه آنها برای حکمرانی به دنیاست، استفاده میکنند. و این دولت سایه از ابتدای موجودیت کشور آمریکا در دورههای مختلف زمانی کارش رو به خوبی انجام داده و این روندیست که هچنان ادامه داره و تنها بر حسب وقایع مختلف و در برهههای زمانی گوناگون در ظاهری متفاوت بروز داده تا بتواند به حفظ بقای خود بپردازد.
اوباما یا مککین مسئله این نیست!!! مسئله اول و اولویت کاری هر دولتی در آمریکا حفظ استقلال ملی و منابع مالی و قدرتی کشوریست که برای آقایی بر دنیا از هر ابزاری استفاده میکنه.
و حالا مثل کشور ما نیز همچون آمریکاست، در کشور ما هم همین اتفاق در ابعاد کوچکتر و البته با تابوها و ابزارهای کنترلکننده که خاص یک کشور سوپرمذهبی هست همچنان دنبال میشه تا جایگاه رهبران آن حفظ شود و این که در انتخابات آینده ریاست جمهوری کشور، جناح چپ با خاتمی و امثال هم برنده شود یا راست با احمدینژاد و از این دست... چه فرقی به حال من، یک شهروند ساده ایرانی خواهد داشت!!؟
این جنگ زرگری و این بازی سیاسی باشد برای شما جماعت سیاسیباز. در زندگی من تا زمانی که خواست، شعور و خرد جمعی در حدی نباشد که بتواند تغیرات اساسی در روند حرکتی و ایجاد دموکراسی واقعی و شنیده شدن فریاد آزادیخواهان و در رأس قرار گرفتن افرادی که به حق شایسته این جایگاه هستند. نه انتخابات اونطرف و نه انتخابات اینطرف مهم هست. تنها... و تنها یک چیز مهم هست و اون هم کمک به خودم و دیگری برای درک بهتر دنیا و گرفتن بهترین تصمیم برای داشتن زندگی بهتر همراه با صلح در کنار یکدیگر.
به قول یکی از اساتید خوبم در دوران دانشجویی (امیدوارم هر جا هست پاینده باشد)، چه فرقی میکنه رئیسجمهور مملکت کی باشه؟ ریش داشته باشه، کروات بزنه یا عمامه رو سرش داشته باشه. مهم اینه که من بتونم شب سرم رو راحت رو بالش بگذارم، بتونم راحت تو کشورم تردد کنم و از امنیت لازم برخوردار باشم، تو دنیا به عنوان یک ایرانی برام ارزش قائل باشند، مهم اینه که چرخ اقتصادی مملکت بخوبی بچرخه و تو مملکت فقیری نداشته باشیم.
... و چه آرزوی زیباییست. به امید آن روز که هرگز نخواهد آمد!!! مگر با خواست هر ایرانی.
این چه جهانیست...!؟
این چه جهانیست
این چه بهشتیست
این چه جهانیست که نوشیدن مِی نارواست
این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست
راست بگو، راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست؟
راستی آنجا هم، راستی آنجا هم، هر کس و ناکس خداست
راست بگو، راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست
بر همه گویند که هوشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی، تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق، پیرو زرتشت بُدی یا مسیح؟
دوزخ ما چشم براه شماست
راست بگو، راست، آنجا نیز، باز همین ماجراست
راست بگو، راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست
این همه تکرار مکن ای همای
کفر نگو شکوه مکن بر خدای
پای از این در که نهادی بُرون
در غل و زنجیر برندت بهشت
بهشت همان ناکجاست...
وای به حالت همای، وای به حالت همای
این سرسنگین تو از تن جداست
نه، نه، نه، توبه کنم باز، حق باشماست
پینوشت: برزخیست دِگر این روزگار... هستیم... یا شاید اینطور فکر میکنیم...!؟