19 ماه و 25 روز. بعبارت دقیقتر و با احتساب دوران برزخ یا همون تعیین تکلیف برای اعزام به خدمت، دقیقاً 24 ماه ازعمر یک انسان گرفته میشه تا خدمت زیر پرچم رو برای این مملکت انجام بده.
دیروز حدود ساعت 11 ظهر جلوی درب پادگان بودم برای گرفتن کارت پایان خدمت، حس عجیبی داشتم از یکطرف نگران یا شاید بهتر بگم هیجان و اشتیاقی که برای گرفتن کارت داشتم و از یک طرف یکجورایی ناراحت از اینکه دیگه به اینجا برنمیگردم و خیلی از این بچههایی که بعنوان همخدمتی خیلی از اوقات شب و روزمون رو در کنار هم گذروندیم رو شاید هیچوقت دیگه نبینم.
خدمت هم تموم شد با تمام مسائلش، که خوب فکر میکنم همه آقایونی که خدمت کردن این حس رو بهتر درک میکنند (البته با پوزش از تمام لیدیها، مامانها و مامانبزرگهای عزیز، من بیتقصیرم که چرا خدمت برای خانمها نیست تا هم دل بعضی از آقایون که من اصلاً جزءشون نیستم؟ خنک بشه!!! و هم این که خود خانمها این حس رو تجربه کنند!!!). مثل خیلی چیزها که نمیتونی براش واژه مناسبی پیدا کنی این یکی هم همینطور هست. یا شایدم یکروزی بشه در موردش صحبت کرد، ولی میدونم که الان زمان مناسبی نیست.
برای آدمی مثل من خدمت در کنار تمام مسائلی که مشترک هست و برای هر کسی که خدمت میره به همراه داشته حداقل این حُسن رو داشت که بتونم شناخت بهتری از خودم داشته باشم و درک بهتری از زندگی، از تمام روزمرهایی که خیلی وقته برای خیلی از ماها رنگ باخته و تا قبل از خدمت برای خود من هم اینطور بودش، اما حالا موضوع فرق کرده میدونم که مزهمزه کردن لذت چیزهای کوچک زندگی چقدر میتونه ارزشمند باشه، و این یکی از ارزشمندترین تجربههای خدمت برای من بود.
بگذریم الان ذهنم مقشوشتر از اونی هست که بتونم از دوران خدمت بنویسم. فقط تنها صحنهای که دوست دارم برای همیشه در ذهنم پررنگ باقی بمونه و فراموش نکنم چهره تمام بچههایی بود که باهاشون خدمت کردم.
پینوشت: فکر میکنم چند روزی نباشم، خیلی احتیاج دارم چند صباحی رو با خودم خلوت کنم.
برو ای زاهد خودبین که زچشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
عیب مستان مکن ای خواجه کزین کهنه رباط
کس ندانست که رفتن به چسان خواهد بود
(حافظ)
و خداوند سایه بزرگان اهل ادب و شعر رو تا ابد بر سر بندگانی چون اینجانب حفظ نماید که حتی پس از گذشت صدهها همچنان از مواهب برکاتشان مستفیض میشویم. چونکه یعنی زیراکه، همانا اگر نبودند چنین بزرگوارانی چگونه در این آشفته بازار پرسوژگی، بنده کمسواد و کمحوصله به نگارش میپرداختم.
الاایها روز بزرگداشت حافظ این رند شیرازی هست و در وصف کمالاتش و مغز سخنش حرفی نیست و همان دیوان بینظیرش خلایق را بس که سالها اندر خم یک کوچه گرفتار آمدهاند.
اشعاری که چنان رندانه سروده شدهاند که حتی خداوند هم تکلیفش رو به این راحتیها نمیتونه با این بندهاش مشخص کنه و چه خوب حکیم عمر خیام در وصف حال چنین بندگانی سروده:
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق، نه حقیقت، نه شریعت، نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهرهی این؟
(خیام)
مثل خیلی چیزهای دیگه تو این مملکت ما شعرهای حافظ رو میخونیم وقتی که میخواهیم در مورد موضوعی با کسی مشورت کنیم، وقتی که شادیم و دور هم مثل شبهای سرد و زیبای یلدا، وقتی که تنها هستیم و غمگین، یا موقعی که صبح میخوای از خونه بزنی بیرون و میخوای ببینی عاقبت کار امروزت چی میشه و... خیلی جاهای دیگه. شعر حافظ، سعدی، مولانا، خیام، فردوسی، رودکی، سهراب، فروغ، شاملو و... با خون ما عجین شده و در روزمره ما هر روز و هر روز تکرار میشن اما شاید برای یکبار هم که شده باید این سوال رو خیلی جدی از خودمون بپرسیم تا چه حد اندیشه این بزرگان در باورهای ما جا گرفته و تا چه میزان خودمون رو پایبند به آموختههای این بزرگواران هستیم. ما حافظ میخونیم، اما تا چه حد اندیشه حافظ رو باور داریم. برای حسین سینه میزنیم اما چقدر حسین در باور ما جا داره، نماز میخونیم چقدر به انجام درست کارهای دیگمون اهمیت میدیم، ما خدا رو صدا میکنیم اما خدا رو کجاها میبینیم. مثال از این دست زیاد هست اما همه اینها برمیگرده به باورهای ما که جای سوال زیادی برای اون هست.
و مخلص کلوم اینکه چقدر با این جمله سارتن موافقید با خودتان اما قسمت آخر کلامش بنظرم حقیقت محض است.
"حافظ عمیقتر نیست، دلنشینتر است، نرمتر و ظریفتر است."
(جرج سارتن)
پینوشت: در مورد این قضیه باور سر فرصت با هم میگپیم! بعد هم اینکه اون بالا خودم زیر غلط احتمالیم خط کشیدم شما لطفاً به خودتان زحمت ندهید. با سپاس.
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
هه... ظاهراً کسی دیگه صدای پای سهراب رو هم نمیشنوه. دغدغههای زندگیمون انقدر شده که لب طاقچه عادت خودمون رو هم فراموش کردیم.
... زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
زندگی یافتن یک سکه دهشاهی در جوی خیابان است...
(سهراب)
میگه:خوب نیست آدم از خودش تعریف کنه.
میگم: حق با شماست، از قدیم هم درست گفتن که:" مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید"، اما واقعیتش اینه که تو این سیستم فشل هر چی ما صبر کردیم شاید به رگ غیرت یکی بربخوره بگه بابا خرت به چند؟ اما دریغ... به هر حال منم بچه پیغمبر نیستم، یک آدم معمولی هستم با یک ظرفیت محدود، وقتی این همه بیعدالتی رو میبینم نمیتونم طاقت بیارم. پس لطفاً از من نخواین که دهنم رو تا ابد بسته نگه دارم و از چیزی که حقم هست به این راحتی بگذرم.
در جواب من سرش رو انداخت پایین و بیهیچ حرفی رفت.
پینوشت1: این شاید مهمترین بخش گفتمانم با رئیس جدید بود. حرفهای زیادی زده شد اما چه سود... تو این مملکت تا موقعی که قابلیت استفاده داشته باشی تو بهترینی در غیر این صورت خیلی زود فراموش میشی و این بدترین کار با کسی هست که تمام تلاشش رو صادقانه انجام میده. بیخیال... این نیز بگذرد.
پینوشت2: فردا دربی 65 هست، طبق معمول این چند ساله پرسپولیس همه جوره سرتر هست اما توان روحی و استفاده از موقعیتها تعیین کننده برنده این دیدار هست، که امیدوارم اون تیم پرسپولیس باشه. پس تا فردا ساعت 3 باید صبر کنیم.
از مولوی میپرسند چرا انقدر در مورد سکوت صحبت میکنی، میگوید:" نور درون من هرگز یک کلمه نگفته است". کسانی که کلمات را دوست دارند باید با استفاده از کلمات به سوی ملکوت بروند. شما باید هر چیزی را که دوست دارید مورد استفاده قرار بدهید چون ملکوت دقیقاً بین شما و خواستههایتان است.
(کولمن بارکس)