... و دوباره پائیز از راه می رسد و من عاشق میشوم، عاشقتر از هر زمان دیگر...
پائیز از راه میرسد و صدای زنگ مدرسه و غریو فریادهای بچهها از هرطرف به گوش میرسد. یاد شبهای امتحان و استرس مشقهای ننوشته و شیطنتهای سرکلاس...
پائیز از ره میرسه با تمام سوزهای صبحگاهیش، با گرمای کلافهکننده ظهرهاش و شبهای بلند و سردش...
پائیز از راه می رسه با نمنم بارونش، با بوی خوش خاک نم خورده...
پائیز از راه میرسه با هزاران برگ فرو ریخته بر زمین که هر کدوم حدیث رفتن و دوباره آمدن رو برای دیگری نجوا میکند...
پائیز از راه میرسه و دوباره من عاشق میشوم. دوباره ساز و شعر و آواز.
دوباره کتاب، دوباره شاملو، فروغ، سهراب...
دوباره پائیز از راه میرسد و من رو پرتاب میکند به انتهای شبهای بیقراری، شبهای تنهایی...
آره بوی پائیز رو میشه از هر طرف به جان نوش کرد.
پائیز طلایی... پائیزهزار رنگ... پائیزِ پائیز.
پینوشت: همیشه با اومدن پائیز و دیدن این همه منظره شگفتانگیز در این فصل هزاررنگ با خودم میگم خداجون ممنون خوب فکر همهجا رو کردی، چقدر طبیعت بدون پائیز بیمزه و مضحک بود. دستمریزاد.
شاید اینم از برکات ماه رمضان هست که این فرصت رو بهم داده تا بعد از افطاری به یاد گذشته مجالی پیدا کنم و هرازگاهی علیرغم خستگی مفرطی که دارم برای چند دقیقهای هم که شده تو کوچه پسکوچههای محله پیادهروی کنم. کوچه باغهایی که با درختهای چنار و سپیدار سربه فلک کشیدش، و تک و توک خونه باغهای قدیمی با اون دیوارهای کاهگلی که هنوز تو این هجمه ساخت وساز برج و باروهایی که تنها نشونه عطش سیریناپذیر انسان برای دستیابی به آرزوهای جاهطلبانش هست، دوام آورده و پابرجا موندن و سمبلی شدن برای خیلی از آدمهای خصوصاً نسل قدیم که خیلی از خاطرههای زندگی رو تو این محیط ها تجربه کردند.
من عاشق این محلههام که هنوز میشه بوی یاس و عقاقیا رو توش استشمام کرد، هنوزم میشه صدای هو هوی باد رو که میون شاخ و برگ درختهای سر به فلک کشیده چنار وسپیدار میپیچه شنید، هنوز میشه شمیم خاک بارون خورده و کاهگل نم خورده رو با تمام وجود سر کشید. من عاشق این محلههام که هنوز میشه صدای فریاد بچهها رو که با جیغ و دادشون دنبال توپ میدوند و تمام هم و غمشون چیدن هفت تا سنگ بر روی هم هست، شنید و لذت برد.
آره شاید برای کسی مثل من که هنوز تا دهه سوم زندگی چند سالی جا دارم اینجور رج زدن خاطرهها و یاد ایام کردن مثل قدیمیترها یکمی عجیب باشه اما واقعیت اینه که آرامشی که این محیطها با تمام اون نوستالوژیهای زیبا بهم میده رو به هیچ عنوان تو محیطهای فانتزی و جدید نمیتونم پیدا کنم.
نمیدونم بهونه نوشتن این سطور چی بود؟ فقط دیدن بازی هفتسنگ بچهها!!! نه موضوع چیز دیگهای هست شاید این پارادوکسی که تو وجودم هست منو انقدر درگیر خودش کرده. شاید اینو اونهایی که حالا اینجا و تو این مملکت نیستند بهتر درک میکنند، خیلیهایی که بار سفر رو بستند و رفتند به امید فردایی بهتر اما با تمام چیزهایی که بدست آوردند هنوزم این ریشهها مثل یک نیروی نامرئی تمام فکر و ذهنشون رو درگیر خودش میکنه و یکجورایی تو رو در برزخی قرار میده که رهایی از اون به این سادگیها نیست...
... نمیدونم... تا سببساز چه طلبد.
... زندگی ناامن است. امنیت فقط یک توهم است که در اطراف خود درست میکنیم، یک توهم دنج. و به سبب همین توهم دنج است که ما هوشمندی خود را میکشیم. انسانی که بخواهد ساده زندگی کند، باید در ناامنی زندگی کند. او باید این واقعیت را بپذیرد که هیچ چیز قطعی و مطمئن نیست و ما در سفری به ناشناختهها هستیم و هیچکس یقین ندارد که ما به کجا میرویم و هیچکس قطعاً نمیداند که ما از کجا آمدهایم.
در حقیقت، بجز انسانهای احمق هیچکس توهم قطعیت را ندارد. هر چه هوشمندتر باشی، قطعیت تو کمتر است. هر چه بیشتر هوشمند باشی، بیشتر تردید میکنی، زیرا زندگی بسیار وسیع است. زندگی چیزی عظیم، گسترده و غیرقابل اندازهگیری است. چگونه میتوانی مطمئن باشی؟
زندگی درناامنی، زندگی در عدم قطعیت یعنی، ساده زیستن. و منظور من از سالک شدن همین است: یک زندگی ناامن، بدون آرمان، بدون شخصیت. یک زندگی که در گذشته ریشه ندارد و انگیزهی آن آینده نیست: یک زندگی کاملاً در اینک و اینجا.
پینوشت: وقتی خبر فوت کسی رو میشنوی بی هیچ بهونهی قبلی این حس زندگی در اکنون بیشتر در وجودت رخنه میکنه اما دریغ از این انسان فراموشکار که همیشه در یاد گذشته و خیال فردا سرگردون هست.
روزگاری داریم ها...
هر وقت که میخوام روی لینکهای کنار وبلاگم یک سری بزنم، امیدوار به این هستم که شاید امروز بالاخره وبلاگش آپ شده، اما دریغ از این خیال خام. هر چند تأثیر وبلاگ نقطه ته خط انقدر زیاد بوده که حالا حالاها بدست فراموشی سپرده نمیشه و امیدوارم هرگز چنین اتفاقی نیفته. اما به این روزگار اعتباری نیست و جامعه ایرانی این رو به خوبی نشون داده که "هر آنکه از دیده برفت از دل برود" و پر بیراه نیست که جامعه سایبری ما هم این شاخصه فرهنگی رو به خوبی اجرا میکنه.
صحبتم بر سر غیبت طولانی جناب ناصرخان خالدیان نویسنده وبلاگ نقطه ته خط هست، که از بهترین و تأثیرگذارترین بلاگرهای پارسی در چند سال گذشته بوده (البته بر اساس معیارهای انتخاب یک وبلاگ خوب اینو گفتم و همچنین نظر شخصی خودم) که با قلم توانایش موفقیت زیادی داشت. اما خیلی وقته که دیگه خبری از ایشون نیست و این برای منی که عادت داشتم اول به وبلاگ ایشون سربزنم خیلی ناراحت کننده هست که دیگه شاهد نوشتههای بظاهر طنز اما تلخ ایشون نباشم، که با ظرافت خاصی به بیان رویدادهای جامعه ایرانی میپرداخت.
اینجا فقط یک وبلاگ و یک بلاگر مطرح نیست موضوع از دست رفتن سرمایههای ارزشمند جامعه سایبری ایران هست که نباید انقدر راحت از کنار اونها بگذریم. الاایها امیدوارم همون گرفتاریها مرسوم ایرانی تنها بهونه نبودن ایشون باشه و موضوع دیگهای در کار نباشه و بزودی شاهد تلخنوشتههای ارزشمند ناصرخان باشیم.
شخصاً معتقدم باید قدر افرادی رو که در جهت ارتقاء فرهنگ ما و وسعت دید جامعه ایرانی و بالابردن درک و ظرفیت تحمل یکدیگر تلاش میکنند، دونست.
پینوشت: اینم یک طنز نوشته برای ناصرخان از بروبچ آی طنز.
تو ناز میکنی
من ناز میکشم
این منطق کیه
انگار پیش تو
فرقی نمیکنه
کی عاشقه کیه؟...
....و باز هم محسن چاووشی. از اینجا دانلود کنید.
پینوشت: هنوز جای شکرش باقیست که همین ذغالنت روازمون بکل نگرفتند وگرنه در حنجره موندن سوز دل امثال محسن چاووشی خیلی دردآور بود.
همیشه لحظههایی تو زندگیت هست که از تکرار هزار باره اونها هیچ وقت خسته نمیشی. و حضورت در مکانی یاد ایام گذشته و لحظههای خاطرهانگیزش رو به یادت مییاره...
امشبم از اون شبهاست، مجالی دست داد تا دوباره خودم رو تو کوچهباغهای قدیمی محلمون رها کنم، میون تمام اون خاطرهها...
... پاییز امسال زودتر از همیشه حضورش رو اعلام کرده، بوی نم بارون رو که تو فضا پیچیده بخوبی حس میکنم و سوز شبهای پاییزی رو ازحالا میشه احساس کرد.
هو هوی باد که میون برگ درختها میپیچه و اونها رو یکی یکی به زمین میاندازه و صدای ترک برداشتنشون زیر پای رهگذرها، خوب تو گوشم نجوا میکنه.
... و باز امشب من اینجا هستم. تنهای تنها میون این همه خاطره، میون این همه حس تنهایی، فقط با خیالی از رویای تو.
برای لذت بردن از زندگی باید یاد بگیری تو زمان حال زندگی کنی. منم قبول دارم این حرف رو اما این روزها انقدر خستهام که حتی حس و حال فکر کردن به این موضع رو ندارم، چه برسه که بتونم بهش عمل کنم. ولی خوب به قول اون ضربالمثل انگلیسی در اسارت هم باید از اسیری لذت برد و منم جز این چارهای نمیبینم.
ماه رمضان امسال هم شروع شده با تمام اون لحظههای ناب و نوستالوژیکش.
ماه رمضون و دمدمهای اذون مغرب و نوای ربنای استاد شجریان به همراه طنین ملکوتی اذان مرحوم مؤذنزاده...
سفره افطاری که مزین شده به نون سنگک تازه و سبزی خوردن و پنیر، با چند تا استکان کمرباریک چای لبسوز و لبدوز، در کنار یک کاسه آش رشته نذری.
غروبهای ماه رمضون با نسیمهای خنکش که بوی پاییز، بوی بارون میده...
همه اینها بهونه ادامه دادن هست واسه اینکه یکم به خودت رجوع کنی فارق از همه روزمرگیها و تکرارهای بیسرانجام.
دارن اذون میگن، باید برم هیچی مثل نماز اول وقت نیست... قبول باشه... منم فراموش نکنید.