تبليغاتX
سیاه سفید خاکستری
14 سال و چند ماه
 

 

 

 

 

آره جونم براتون بگه که حدود 14 سال و چند ماه پیش در چنین روزی بود که از اون بالا یکی منو پرت کرد این پایین وگرنه خودم هیچ انگیزه‌ای واسه این کار نداشتم (به جون شوما اگه دروغ بگم!!!).

اینجوری شد که قصه زندگی من شروع شد.

...

نمی‌خواین تبریک بگید.

 

اوم...

 

نه...

 

باشه... .. . هیچکی منو دوست نداره؟!؟!

 

...

و همچنان غلیان این پارادوکس حسی در وجودم  و در چنین لحظاتی به شدت جریان دارد، روزهای که سپری شد و لحظات احتمالی که در پیش‌رو دارم.

و دغدغه‌های که ذهنم رو مشغول خودش کرده و باعث می‌شه در چنین لحظاتی  و طبق یک سنت دیرینه در عین شاد بودن نگران باشم. نگران آینده‌ای که نمی‌دونم چی در انتظارم هست و...

 

از اونجایی که ادامه نوشتن این متن منجر به غمبرک گرفتن من و دپرس شدن شما شود (هه... زهی خیال باطل) در نتیجه همینجا اعلام کات می‌کنم.

کات.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:30  توسط امیر  | 

خیلی دور، خیلی نزدیک
 

 

 

و خداوند همین نزدیکی‌هاست...

 

انقدر که بیشتر موقع‌ها از حضورش غافل هستیم. ولی اون فراموشت نمی‌کنه و درست در لحظه‌ای که از همه چی و همه جا ناامید شدی تو رو شرمنده حضورش می‌کنه.

خداجون شرمنده.

شرمنده که بیشتر موقع‌ها فراموشت می‌کنم.

شرمنده که فراموشکارم و تو با معرفت.

شرمنده که من حواس‌پرتم و بی‌توجه، اما تو حساسی و تیزبین.

شرمنده که من من...

چیزی دیگه‌ای ندارم که بگم در مقابل این هم لطف.

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:3  توسط امیر  | 

از خود نوشت
 

 

 

 

من خسته‌ام خیلی هم خسته‌ام، انقدر که می‌تونم مثل یک خرس تا آخر سال به خواب زمستونی برم، اما واقعیت اینه که الان وقتی برای خوابیدن نیست، نه اینکه نخوام شرایط طوری هست که باید یکی از بزرگترین قورباغه‌های زندگیم رو حتی به زور روغن کرچک هم که شده قورت بدم بره اون پایین مائین‌ها.

 

و اما بعدش این که شاید یک چند وقتی غیب بشم اونم ییهویی. اجی‌مجی لاترجی. اما زیاد خوشحال نشید چون طلسم برگشتن رو بلدم و برمی‌گردم البته اگه یکوقتی ریق رحمت رو سر نکشیده بودم.

 

بعدترش این که چند روز پیش در محضری استادی بودم هر چند با بخشی از صحبتهاش موافق نبودم اما به نکته‌های جالبی اشاره داشت که بعد از مدت‌ها باعث شد به حرف‌های یک نفر بطور جدی فکر کنم. خداوند خیرش دهاد و همه ما را از داشتن یک دوست خوب (به این معنی، نه به آن معنایش)،‌ یک استاد گرانقدر و... بی‌نصیب نگردان... بلند بگو انشاا...

 

و دیگه این که یورور 2008 هم تا چند روز دیگه به اتمام می‌رسه و من در کف نوشتن درباره این جام ماندم. اگه خدا بخواد یورو 2008 بعدی (سوتی رو حال کردید).

 

در ادامه فوتبالی نوشت‌هام، از پرسپولیس هم بنویسم که در ادامه تعویض مربی و بازیکن و مدیرعامل اونم با سرعت نور سرانجام تیم مدیریتی معرفی شدن و تا این لحظه که در خدمت شما هستم  و می‌نگارم بغیر از سرمربی تیم، افشین پیروانی، احمدرضا عابدزاده، پرویز کماسی به عنوان مربی انتخاب شدند که جای خوشحالی داره و همچنین مطرح شدن نام چند بازیکن خوب لیگی از حداقل کارهای تیم مدیریتی جدید بوده که امیدوارم ادامه موفقیت‌های آقای کاشانی رو مثل فصل قبل ادامه بدن. البته لازم به ذکر هست که اگه فردا صبح تیتر روزنامه‌ها غیر از این بود اصلاً تعجب نکنید!!!

 

اوم‌م‌م‌‌م... دیگه چی؟ خوب خیلی چیزهای دیگه هست اما تا یک وقت دیگه و حوصله و وقتی که باشد در موردشان قلم‌فرسایی می‌کنیم.

 

فقط داخل پرانتز( مشهدی‌ها عزیز فردا خبری هست؟!).

 

تا بعد زت زیاد.

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:4  توسط امیر  | 

مادر
 

 

 

 

 

 جایی که واژه‌هام کم می‌یارن...

 

 

 

                             روزت مبارک مادر

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:49  توسط امیر  |