تبليغاتX
سیاه سفید خاکستری
ما انسان‌ها
 

 

 

 

 

دغدغه‌های ما انسان‌ها بزرگ شده یا ما آدم‌ها کوچک شدیم؟

نمی‌دونم، نمی‌دونم...  تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه این هست که تمام این بازی‌ها انقدر در مقابل بزرگی روح انسان‌ها حقیر هست که مثل یک نمایش مضحک می‌مونه که خودمون رو درگیرش کردیم.

درگیر روزمره‌هایی شدیم که باعث شده زندگی کردن رو به کل فراموش کنیم. و نکته جالب این زندگی، خود ما انسان‌ها هستیم که چقدر زندگی رو برای همدیگر سخت می‌کنیم. افسوس... صد افسوس.

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط امیر  | 

سالروز بودن
 

 

 

 

بعضی وقت‌ها حضور داری و چه خوب هست که بدونی برای چی هستی و هدف از این بودنت چی هست. سؤالی هست که همیشه وقتی به این روز می‌رسم از خودم می‌پرسم وگرنه منم مثل خیلی‌های دیگه شاید الان یک قلپ از اون شربت شهادت نوشیده بودم و کل خاطره‌ام برای دیگران یک عکس خاک گرفته روی سنگ قبرم بودش.

فردا سالروز انفجار در حرم امام رضا هست که تو اون حادثه تعدادی از هموطنان جان خودشون رو از دست دادند. من و پدرم حدود نیم ساعت قبل دور ضریح بودیم که بعد از رفتن ما از حرم، اون اتفاق افتاد!!!

... و من همچنان اکسیژن هوا رو دارم هدر می‌دم؟!

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط امیر  | 

پایان یک بهار
 

 

 

 

 

روزهای پایانی فصل بهار هم به سرعت داره سپری می‌شه و تنها یاد اون در خاطرمون می‌مونه. متأسفانه این روزها علی‌رغم فشارهای زیادی که روم هست، داره زود سپری می‌شه که با تصور از دست رفتن روزهای بهاری سال 87 هم برام سخت هست اما روزگار اینه دیگه چه می‌شه کرد.

تو چند این روز حجم کارها بیشتر شده و حتی فرصت اومدن تو محیط اینترنت رو هم ندارم چه برسد به اینکه بخوام وبلاگ رو آپ کنم، موضوعات مختلفی ذهنم رو بدجوری مشغول کرده بود که دوست داشتم در موردشون بنویسم اما واقعیت اینه که در حال حاضر مجالی نیست و فقط مروری می‌کنم به اون‌هایی که پر رنگ‌تر تو ذهنم مونده.

از فوت نادر ابراهیمی عزیز بنویسم که هنوز طروات دست‌نوشته‌هاش رو می‌شه از لابه‌لای کتاب‌هاش حس کرد و صد افسوس خورد برای از دست دادن عزیزش و خوشحال بود که بعد از مدتی که زندگی رو به شکلی ناراحت کننده دنبال می‌کرد سرانجام از این قفس زمینی رهایی یافت. روحش شاد. و این کمترین کاری بود که به احترام از دست دادن یک عزیز می‌شه کرد، بردن نام نیکش که همیشه جاودان خواهد بود مثل دیگر اسطوره‌های وطن.

یا شایدم از دسته گل‌های جدیدی که هر روز از گوشه کنار مملکت می‌شنویم. از ماجرای دانشگاه‌های تربیت معلم و زنجان گرفته تا اوضاع و احوال اعتراضات در مشهد و تهران و جاهای دیگر.

از یورور 2008 بنویسم و لاله‌های نارنجی که همه رو مبهوت بازی خودشون کردن یا حرص‌هایی که از دست تیم ایتالیا باید خورد.

قهرمانی آبی‌ها در روزهایی که خودشون هم باور نداشتند می‌تونند به این مفتی یک جام بگیرند یا از اوضاع همیشه قمر درعقرب پرسپولیس که بعد از رفتن افشین قطبی و شوکی که بهش وارد شده با رفتن کاشانی اوضاعش بد از بدتر شده و کورسوی امیدی برای این تیم نیست و با اخبار منتشر شده اخیر از این باشگاه مثل همه‌ چی‌مون که باید عقب‌گرد داشته باشیم این یکی هم به همین منوال هست!!!

روزهای سال هم با همه مناسبات تقویمی از پی هم می‌گذرند. از روز طبیعت و گل و بلبل گرفته تا روز بزرگداشت انسان‌هایی که یاد اون‌ها همیشه در ذهن و قلب مردمان این سرزمین حک شده و تا زمانه پابرجاست به نیکی نامشون رو می‌بریم و البته چه دیر درک می‌کنیم حضورشان را.

فردا هم یکی از همین روزهاست. روز بزرگداشت مردی که، خر بدن را نعمت عظمایی می‌داند، در روزگاری که آدم بودن بهایی سنگینی دارد.

و هموست که می‌گوید:

 

"خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی‌ثمری لحظه‌ای که برای زیستن گذشته‌ است، حسرت نخورم.

خدایا به من مردنی عطا کن که بر بیهودگی‌اش سوگوار نباشم.

خدایا بگذار مرگ را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری

خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز...

چگونه مردن را خود خواهم آموخت."

                                                   (دکتر علی شریعتی)

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 21:37  توسط امیر  | 

صبور باش
 

 

 

 

وقتي بهش نگاه مي كنم  افسوس مي خورم شايد از معدود موقعيت‌هايي تو زندگیم باشه كه دوست دارم جاي كسي ديگه باشم.

ولي خوب اين فقط يك آروزی محال هست.

و بايد صبر كرد... صبر.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:25  توسط امیر  | 

تبعیدی
 

 

 

 

 

ماندلا راست مي‌گفت فرقی نمی‌کنه آهو باشی یا شیر، تو محکوم به دویدن هستی. و چه تاوان سختی داد انسان برای خروج از بهشت برین خدا!!!

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:2  توسط امیر  | 

هزار خورشید درخشان
 

 

 

 

 

 

                                                           هزار خورشید درخشان

 

 

 

 

 

قبل‌نوشت: وقتی برای اولین بار کتاب رو دستت می‌گیری شاید چیز زیادی  از طرح روی جلد متوجه نشی اما وقتی که آخرین برگ کتاب رو ورق زدی و داستان رو تا انتها خوندی می‌فهمی که معنی اون تصویر چیه.

یک زن تنها بر فرازی شهری که تمام هستی‌اش، تمام عشق و آرزوهایش، تمام خاطرات شیرین کودکیش رو در آنجا می‌جوید و این داستانیه که با مریم شروع و به لیلا ختم نمی‌شه بلکه ادامه پیدا می‌کنه. در جایی که روایت تاریخ یک ملت در اون گفته می‌شه. روایتی از مردمانی که عاشق‌هایی کم‌توقع و مهربان‌ دارد و همچنین قصابانی که حتی به خودشون هم رحم نمی‌کنند...

 

 

مریم، لیلا، عزیزه، طارق، نانا و...

اینها همه اش نیستند، این اسم‌ها تنها بخش کوچکی از مردمان یک ملت هستند.

افرادی که به نمایندگی از مردم افغانستان و به عنوان قهرمان‌های درد کشیده، گوشه‌ای از تاریخ پرآشوب و پر ازطغیان این سرزمین قشنگ (افغانستان) به ایفای نقش پرداختند. اما نقشی که اونها در رمان «هزار خورشید درخشان» بازی کردند تنها یک نقش معمولی نبود. نقشی از جنس باور بود.

باور دردهای یک ملت، یک مردم. ملت و مردمی که تنها در چهارچوب مرزهای افغانستان اسیر نیستند و هر جا که جهل و نادانی حکمفرماست این ملت ومردم رو می‌شه در اونجا دید و از نزدیک درد مشترکشون رو لمس کرد.

زنان و مردانی رو که تاوان جهل دیگری رو با خون خود، پدران، مادران، برادران، خواهران و فرزندان خود پرداخت می‌کنند.

... و این غم و اندوه جانفرسا را تا پایان عمر بر دوش می‌کشند.

هزار خورشید درخشان یک رمان برجسته و بی‌نظیر هست حتی به جرأت می‌تونم بگم  خیلی بهتر از بادبادک‌باز. بلوغ کاملی که در نوشته‌های خالد حسینی می‌شه دید و مهمتر از اون روح نوشته‌هاش که خیلی باورپذیرتر کرده تمام اون دردهای نانا، سرشکستگی‌های مریم، غم‌های لیلا و ترس‌های عزیزه رو، تمام غرور و جذابیت طارق رو، تمام اون روح خستگی‌ناپذیر لیلا برای زنده موندن و زنده کردن تمام اونچه که بهش ایمان داشت.

هزار خورشید درخشان روایت عشق، صلح و آرزوهای قشنگ یک ملت هست، ملتی که در چنگال جهل و نافهمی و عقاید منحطی دست و پا می‌زنند که اونها رو به مرز انحطاط کامل کشیده اما امید دوباره از قلب‌های کوچک مریم،  طارق، زمان، لیلا برای این سرزمین از هم دریده شده می‌تپد و همچون هزار خورشید درخشانی که از مشرق بر این سرزمین وارد شده‌اند جانی دوباره به تن رنجور این سرزمین می‌بخشد. و چه خوب خالد حسینی نقشی رو که بر عهده او نهاده شده ایفا کرده است. در روزهایی که افغانستان به وجود افرادی مثل او نیاز مبرم دارد او در کنار سرزمینش ایستاده است و این درسی برای همه ماست.

هزار خورشید درخشان آئینه‌ای از تمام اون چیزهایی هست که در زندگی هر کدوم از ما می‌تونه اتفاق بیفته. تمام عاشق‌شدن‌ها، تمام حسادت‌ها، تمام حماقت‌ها، تمام سکوت‌های بی‌دلیل، تمام هراس‌های همیشگی، تمام درد‌های پایان‌ناپذیر و تمام آنچه که ما رو با خودش همراه می‌کنه تا داستان مریم و لیلا رو پیگری کنیم و با ولع هر چه تمام‌تر اون رو بخونیم.

و اما شاید بارزترین نکته در رمان هزار خورشید درخشان دردهایی هست که بخوبی بیان شدند. انقدر که من رو وادار می‌کنه تا این وقت شب در حالی که از درد کمر و پا بی‌تاب هستم و دکتر اکیداً ممنوع کرده نشستنم به این شکل پشت مانیتور رو، با فراموشی درد‌های خودم می‌خوام که احساس واقعیم رو هر چه زودتر با شما درمیون بگذارم و بدون خجالت بگم که از خوندن این رمان واقعاً لذت بردم و تحت تأثیر قرار گرفتم  وهچنین خیلی دردم گرفت. نه فقط برای زخم‌های لیلا، نه بخاطر کتک‌هایی که مریم می‌خورد، نه به خاطر قساوتی که افغان‌ها بر هم روا می‌داشتند به نام الله و قرآن، نه... این تنها بخشی از بهونه این درد هست، درد بزرگترم بخاطر جهل هست.

جهلی که بدجوری داره سایه خودش رو روزبروز بر فراز این کره خاکی گسترده‌تر می‌کنه و هر روز با سیمایی جدید خودش رو نشون می‌ده. یکروز با جنگ‌های داخلی افغانستان، فردا با نسل‌کشی در دارفورو روز دیگر با بمب‌گذاری در مترو لندن. من دردهام با خوندن لحظه‌های تلخ و دردناک هزار خورشید درخشان شدت گرفت انقدر که از دردهای خودم بکل غافل شدم یا صادقانه بگم خندیدم به تمام چیزهایی که بهشون دردهای زندگیم می‌گفتم. چون درد بزرگتر رو لمس کردم. درد تمام اون کسایی که از جهل اطرافیانشون بغضی نفس‌گیر در گلوهاشون گیر کرده و به فریاد تبدیل نشده در حنجره شکسته شده. و این دردی بر روی دردهای من هست. چیزی که حالا خودم بهتر از گذشته اون رو درک می‌کنم.

و ما با این درد‌ها به دنیا می‌آئیم، زندگی می‌کنیم و می‌میریم. پس چه بهتر دنیایی رو برای همدیگر بسازیم با درد‌های کمتر و این قشنگ‌ترین وجه زندگی ما‌ انسان‌هاست.

 

 

 

 

 

درد

 

درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده، رنگی زرد دارم

ندانم، عاشم، مستم، چه هستم؟

همی دانم دلی پر درد دارم.

                                                             (فریدون مشیری)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت1: تلخ نشوتم می‌دونم اما تلخ نیستم. خوشحالم و امیدوار که لیلا و لیلا‌ها هنوز زنده‌اند و با امید زندگی می‌کنند و فکر می‌کنم خوشحالی این لحظه هم بخشی از انرژی مثبتی هست که از وجود اونها بر من می‌تابه.

پی‌نوشت2: به هر حال بد از مدت‌ها شب و سکوت مرموز و زیباش که چاشنیش یک استکان چای و موسیقی فولکر و زیبایی که به آرامی زیر گوشت نجوا می‌کنه می‌تونه تو رو با خودش به خیلی جاها بکشونه.

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:48  توسط امیر  | 

تنهایی
 

 

 

 

"... « پنجشنبه‌ها، ساعت‌ها منتظرت مي‌نشستم. از فکر اینکه ممکنه نیایی مریض می‌شدم.»

« راه طولانیه، باید یه چیزی بخوری.» و سپس پیشنهاد کرد تا برایش نان و پنیر بز بخرد.

« تمام مدت به تو فکر مي‌کردم، دعا می‌کردم صد سال زنده باشی، نمی‌دونستم، نمی‌دونستم که تو از وجود من شرمساری.»

جلیل سرش را پایین انداخت و درست مثل بچه‌‌ای که فقط قد کشیده باشد با نوک کفشش مشغول گود کردن خاک شد.

« تو از وجود من خجالت می‌کشیدی.»

زیر لب گفت: « من بهت سر خواهم زد، میام کابل به دیدنت، ما...»

مریم گفت: « نه، نه، نیا، من تو رو نخواهم دید، هیچ‌وقت نیا، دیگه هرگز نمی‌خوام ازت خبردار بشم، هرگز.»

جلیل نگاه خسته‌ای به مریم انداخت.

« رابطه من و تو، همین‌جا تموم می‌شه، خداحافظی‌هاتو بکن.»

جلیل با صدای گرفته‌ای گفت: « منو اینطوری ترک نکن.»

.

.

.

مریم از پله اتوبوس بالا رفت و با اینکه از زیر چشم جلیل را می‌دید که پا به پای او در کنار اتوبوس حرکت می‌کند، اما از پنجره بیرون را نگاه نکرد. مریم تا ته اتوبوس  رفت و کنار رشید که چمدان او را بین دو پایش قرار داده بود، نشست. وقتی جلیل کف دستانش را روی پنجره گذاشت و با انگشت مرتب به آن زد، مریم صورتش را برنگرداند و وقتی حرکت کردند او را که در کنارشان می‌دوید نگاه نکرد و بعد از آن هم برنگشت تا برای آخرین بار او را که در میان غباری از دود و خاک کوچک و کوچکتر می‌شد تماشا کند..."

                                                      (هزار خورشید درخشان/ ن: خالد حسینی/ ت: بیتا کاظمی)

 

 

 

 

شاید همونقدر که مریم احساس تنهایی کرد. منم مثل او احساس تنهایی کردم.

یه لحظه‌هایی تو زندگی هر کدوم از ما  پیش می‌یاد که خیلی از چیزها تو یک چشم بهم زدن رنگ می‌بازه و تمام  معنا و مفهومش رو از دست می‌ده. تمام اون کسایی که یکجورایی روشون حساب باز می‌کنی تو لحظه‌ای که نباید تنهات بگذارند، تنهات می‌گذارند. و تو می‌مونی با تمام تنهایی‌هات.

و این خیلی مهم هست که بعد از اون چه تصمیمی بگیری و زندگی رو چطور ادامه بدی. در گذشته باقی بمونی و خودت رو بسپاری به دست سرنوشت یا نه دوباره از نو شروع کنی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: اگه حال کتاب خوندن داشته باشید پس تا حالا حتماً رمان جدید خالد حسینی رو خوندین و اگه نه مثل من وقتش رو نداشتین حتماً تو اولویت خوندن یک کتاب خوب یک جایی هم برای «هزار خورشید درخشان» خالد حسینی بگذارید. با اینکه هنوز قسمت اول کتاب رو تموم نکردم اما این رمان انقدر خوب نوشته شده که با تجربه قبلی که از خوندن رمان بادبادک‌باز خالد حسینی دارم، توصیه کنم که این کتاب خوب رو مطالعه کنید. ناگفته نماند که از ترجمه خوب خانم بیتا کاظمی هم نباید به سادگی گذشت.

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط امیر  |