تبليغاتX
سیاه سفید خاکستری
یک روز عشقولانه
 

 

Image

 

 

 

عشق والاترین هدیه خداوند است.

این هنر بیاموز.

ترانه عشق، و جشن آن بیاموز.

عشق نیازی بی‌چون و چراست:

راست بدانگونه که جسم بی‌غذا نمی‌تواند بقا یابد.

روح بی‌عشق قادر به حیات نیست.

عشق خوراک روح

و سرآغاز هر آن چیزی است که بزرگ است،

عشق دروزاه ملکوت است.

                                                            (اشو)

 

 

 

 

 

خوب وقتی رسم و رسومش مال فرنگی‌هاست، پس بگذار عکسشم مال اونها باشه. حالا این که ربط این عکس و متن و روز ولنتاین با هم چی هست. عرض می‌کنم خدمتتون، خوب اینکه من از این تریپ عکس‌هایی که تو این سایت می‌گذارند خیلی حال می‌کنم، داشتم این گالری عکس رو که یکی از کاربرهای سایت از هنگ‌کنگ گذاشته بود نگاه می‌کردم، با دیدن این عکس‌ها، چیزی که به ذهنم می‌رسید این آشفتگی خیال انسان مدرن در این کلان شهر‌هاست که در شتاب لحظه‌ها مفهوم زندگی رو خیلی راحت بدست فراموشی سپردن و تو کلافی که با دست خودشون پیچیدن درمونده شدن. عشق یک واژه سه حرفیه که در عین سادگی زیربنای هستی یا به عبارتی بهانه هستی برای بودنش هست. تمام این بگیر و ببندها بنظرم تنها برای تجربه دیگری از مفهوم این واژه توسط خالق آسمان‌هاست، بقیشم مثل یک نمایش خیمه‌شب بازیست که ما تا زمانیکه به درک واقعی این واژه در زندگیمون دست پیدا نکنیم، در این سیر تسلسل و بیهودگی زندگی اندر خم یک کوچه مانده‌ایم.

 

کلمات زیادی هست که امشب به ذهنم  می‌رسه اما فکر می‌کنم تا همین‌جا کافیه، می‌ترسم شروع کنم به بافتن یک کلاف دیگه واسه خودم و شما، پس به همون جمله عارف بزرگ اوشو اکتفا می‌کنم که ساده و عمیق عنوان کرده، "عشق همه چیز هست و همه چیز عشق".

عاشق باشید و عاشق بمانید. روز ولنتاین هم مبارک.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: این که ولنتاینه و باید کلی ماچ و روبوسی کرد و برای همه از خودت عشق در کنی جای خودش، و اینکه آیا با ولنتاین و رسوم فرنگی موافقم یا مخالف بماند برای وقتی و حوصله‌ای دگر. نیت عرض ارادتی بودش و تبریکات صمیمانه‌ای. بقول بنده خدایی "آی لالپی لوپ" واسه همتون.

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:34  توسط امیر  | 

کیست مرا یاری کند؟
 

 

این که حال نکردید که یک نظر خشک و خالی بدید و من بینوا رو راهنمایی کنید و همچنین خودتون از این همه هدایای رایگان و نفیس که براتون در نظر گرفتم کمال بهره رو ببرید، خوب به خودتون بستگی  داره و از دست من کاری بر‌نمی یاد به هر حال موقعیتی بودش که از دستتون رفت و بخودتون برمی‌گرده.

بگذریم... این که من چه تصمیمی می‌گیرم و چه می‌شود مثل خیلی از چیزهای دیگه زندگی از اون مواردی هست که به خود هر آدمی بر می‌گرده و این حقیقتی هست که هر آدمی با انتخاب‌هاش در زندگی برای خودش رقم می‌زنه.

 

 

 

از این مبحث که بگذریم و بی‌خیال این حقیقت‌های خصوصی بشیم، همیشه حقیقت‌های بزرگتری هست که می‌تونه در زندگی یک ملت یا حتی سرنوشت مردم این کره خاکی تأثیر گذار باشه، و زمانیکه این حقایق از پشت پرده برون افتد بستگی به آمادگی افراد دارد که چطور پذیرای این حقیقت باشند و چه برخوردی با این حقیقتی داشته باشند که از اونها پنهان نگه داشته‌اند و با مسببین این پرده‌داری چطور برخورد می‌کنند.

داشتم یک نگاهی به لینک مطالب ارسالی مربوط به حال و هوای این ‌روزهای مملکت می‌انداختم، وقایع انقلاب و ناگفته‌ها و نامنتشره‌هایی که حالا بعد از سالیان از پستوها خارج و به روی دایره ریخته شده تا بخشی از حقایق این انفجار نور بیشتر چشم‌هامون رو خیره کنه. رسیدم به این عکس تاریخی که خیلی برام قابل تأمل بود.

 

 

1

 

 

از خودم می‌پرسم که کیست مرا یاری کند در این آشفته بازاری که معلوم نیست ما را چه می‌شود.

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:17  توسط امیر  | 

سوال هفته
 

 

 

می‌رم سر اصل مطلب بدون هیچ حاشیه‌ای. اگه شما هم مثل من تو موقعیتی گیر کرده بودید که بخاطر اینکه بتونید به هدفهای بزرگ زندگیتون دست پیدا کنید مجبور باشید یکمقدار از چهارچوب اون اصولی که در زندگیتون رعایت می‌کنید خارج بشید، آیا حاضر بودید که همچین کاری رو بکنید یا نه؟

آدم بعضی موقع‌ها بدجوری سر دوراهی قرار می‌گیره!

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: اول، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم. دوم، به بهترین پاسخ دوستان هدایای بسیار بسیار نفیسی از جمله یک سال افتخار خواندن رایگان وبلاگ اینجانب،  دو سال استفاده رایگان از آبخوری پارک محله، سه سال گذاشتن آشغال‌ها جلوی درب منزل همساده‌ها و... اعطا خواهد شد. (خودم می‌دونم جوایز تکراری هست، همینیه که هست!).

فقط تا اول همین هفته وقت دارید. (اصلاً تمدید نمی‌شه، حالا خود دانید).

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:0  توسط امیر  | 

بزرگترین علامت سوال
 

 

 

 

1

 

2

 

 

"برای اینکه عقیده و مرامی مقبول یا مطرود عامه شود، کافی است که آنرا در یک نمایش عمومی بستایند یا مسخره کنند."

                                            (؟)

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: همینطوری گفتم شاید دوست داشته باشین در همچین روزی تجدید خاطره‌‌ای کنید، برای دیدن بقیه عکس‌ها یکسراینجا بزنید. (من اصلاً منظوری ندارم!!!).

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط امیر  | 

ارزش لحظه ها
 

 

ما اغلب زندگی را بر خویشتن تلخ می‌کنیم. زیرا به چیزهایی جزیی و ناچیز می‌پردازیم، که باید از آن‌ها نفرت داشته، و فراموششان کنیم. ما در این دنیا چند روزی بیشتر زنده نیستیم. با وجود این چه ساعت‌های بسیاری از این عمر عزیز را صرف غصه و فکر درباره چیزهایی می‌کنیم که سال‌هاست خودمان و دیگران آنها را فراموش کرده‌ایم. پس بیایید زندگی را صرف رفتار و افکار پر ارزش، اندیشه‌های عالی، عشق و محبت‌های حقیقی، و اعمال جاودانی نماییم، زیرا" زندگی کوچک‌تر از آنست که کوچک و بی‌اهمیت شمرده شود"

                                                                                                                     (آندره مورا)

 

 

وقتی این جمله "مورا" رو می‌خونم و در موردش خوب فکر می‌کنم می‌بینم که حق با اوست، چه لحظه‌هایی از عمرم صرف این شده که برای چیزهای پست و حقیر از انرژی و وقتم هزینه کردم تا چیزی رو بدست بیارم که ارزش این همه تلاش رو نداشته. چیزهایی که شاید خیلی از اونها نه در جهت میل شخصی خودم و علاقه قلبی بوده بلکه بیشتر برای جلب رضایت دیگران بوده تا خودم، یا یک جورایی برای خودنمایی و ثابت کردن اینکه من هم آره... می‌تونم اینو داشته باشم یا این کار رو بکنم و چه لحظه‌هایی که در غم نداشتن و نرسیدن به اینجور خواسته‌ها گذروندم.

نمی دونم شما چقدر به این مسئله در زندگیتون توجه کردین و حواستون رو جمع کردید که تو دامش نیفتید یا نه؟، تا از این اندک لحظه‌های زندگی کمال استفاده رو بکنید.

 

یوخده روزنوشت

سوز و سرما از یکطرف، کسالت و مریضی رایج روزهای زمستون هم از یکطرف باعث شده بود که یک مدتی حس وبلاگ نویسی رو از دست بدم و از اونجایی که آدم تنبلی هستم و خیلی هم عادت ندارم بزور کاری رو انجام بدم بنابراین خیلی وقت بود که ننوشته بودم.

حس و حال روزنوشت رو این روزها ندارم و تنها اگه موضوع جالبی بنظرم برسه ترجیح می‌دم راجع به اون بنویسم. روزگار هم همچنان به کارش ادامه می‌ده و هر از چند گاهی تو این آشفته بازار بعضی اخبار بدلیل ماهیتشون مورد توجه جهانیان قرار می‌گیره و برای چند وقتی در هیاهوی رسانه‌ها افکار عمومی رو به خودشون جلب می‌کنه، آخرین موضوع هم وقایع دردناک نوار غزه و مردم فلسطین هست که همچنان با خودخواهی عده‌ای قلیل و نابخردی اونها و با ایجاد هیجانات کاذب ملی مذهبی از سوی این نابخردان و با سوءاستفاده از کم دانشی مردم عوام، از هر دو طرف درگیر ماجرا، شاهد از بین رفتن یک عده انسان بی‌‌گناه هستیم که معلوم نیست دارند تاوان چی رو پس می‌دهند. نمی‌دونم این نابخردی تا کی در جهان ادامه داره و تا کی یک عده بی‌گناه باید تاوان این ندونم کاریها رو بدهند.

پرسپولیس هم که امروز به پگاه گیلان باخت تا سایه تعقیب کنندگانش رو بیشتر احساس کنه، تیمی که از اول فصل با اتکا به مهر‌های سرشناس و مربی خوبی که به کار گرفته بود، داعیه قهرمانی رو در سر می‌پرورونه و تا اینجای لیگ کارنامه خوبی هم از خودش بجا گذاشته، باید دید در هفته‌های آتی می‌تونه به روند صدرنشینی خودش در لیگ ادامه بده و یا بازم مثل چند سال گذشته اسیر حاشیه‌ها می‌شه و فرصت قهرمانی رو از دست می‌ده. امیدوارم این باخت تأثیری در روحیه تیم پرسپولیس و روند رو به رشدش نداشته باشه.

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:8  توسط امیر  | 

انتظار
 

 

تیک تیک ثانیه‌ها رو یکی یکی می‌شماری و تنها کاری که از دستت بر می‌یاد همین هست که بشینی و خیره به ساعت نگاه کنی.

انتظار واسه هر چی که باشه هیچ فرقی نمی‌کنه همیشه تحملش سخت هست و هیچ راه علاجی هم نداره.

امیدوارم اون چیزی که در ذهنم می‌گذره اتفاق بیفته، چون فکر می‌کنم در سرنوشت زندگیم خیلی مؤثر هست.

البته به این هم در زندگیم اعتقاد دارم اتفاقی که نخواد بیفته هیچ وقت نمی‌افته، و اراده خداوند و خیری که برای بنده‌هاش می‌خواد در بعضی مواقع با خواسته ما بنده‌ها در تضاد هست، و همین باور و درکش در نزد بنده‌هاش سخت هست، ولی با همه این حرف‌ها به تلاش انسان و تأثیر طرز تفکرش اعتقاد راسخ دارم.

از قدیم گفتن امید تنها صحنه‌ایست که خزان نداره، شاید چیزی که منو اینروزها سرپا نگه داشته همین امید هست.

 

 

 

 

"آنچه می‌اندیشیم و احساس می‌نماییم، همان را نیز خلق می‌کنیم. باور ما زاییده افکار ماست."

                                                                                              (ژوزف مورفی)

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط امیر  |