تبليغاتX
سیاه سفید خاکستری
یلدا شبی تکراری اما زیبا
 

 

 

 

شب یلدا

 

 

 

تکرار زیبا‌ئی‌ها زیباست.

این جمله رو کی نقل کرده یا از کجا خوندم خاطرم نیست، اما می‌دونم که بهش اعتقاد دارم.

وقتی یک چیزی تکرار می‌شه یواش یواش اون ارج و قرب خودش رو از دست می‌ده اما با تمام این حرف‌ها همه تکرارها به اینجا ختم نمی‌شه، شب یلدا هم یکی از این تکرارهاست که هیچ وقت اون منزلتش رو از دست نمی‌ده، حتی تو این دوره زمونه که بی‌حوصله‌گی آدم‌ها آفت زندگی جامعه ایرونی شده و در کنارش مشکلات اقتصادی و فشار سرسام‌آورش موجب شده تا برگزاری همچین اعیاد و مراسم سنتی ایرانیان کمرنگ‌تر از گذشته برگزار بشه اما با تمام این اوصاف هنوزم ریشه‌های شب یلدا محکم و استوار در بین فرهنگ عامه ایرانیان جریان داره و این نوید بخش و بهونه‌ای خوب برای احیای سایر رسوم ایرانیست که زنگار روزگار داره اونها رو به دست فراموشی می‌سپاره.

فلسفه زیبایی که در بطن این آئین‌ها جاریست و همراه اون مراسم زیبایی که در بین قومیت‌های مختلف ایران‌زمین برگزار می‌شه همگی در راستای زنده نگه داشتن این شب یلدا کمک کرده و ذات زیبا پسند انسان‌ها از این بهانه زیبا اما تکراری نهایت استفاده رو می‌بره، خصوصاً جامعه امروز ایران ما که به همچین شب‌های یلدایی احتیاج مبرمی داره. برای زنده نگه داشتن روح همبستگی و شاد بودن. برای دوست داشتن همدیگه، برای با هم بودن و عشق ورزیدن به یکدیگر و چه بهانه‌ای زیباتر از یلدا.

شب یلداتون مبارک.

 

 

 

زندگی

زندگی تنها خوردن و نوشیدن نیست،

خسبیدن و بوسیدن نیست.

و چیز دیگری هم هست

که می‌توان بر آن نام زندگی بگذاشت،

چیزی دیگر،

چیزی به مراتب برتر.

 

چیزی که برای نیل به آن

حتی،

حتی در دل شبی ظلمانی

تاریک چونان قیر،

گشته هماغوش با مرگ و میر،

با برق هزاران هزار دشنه:

(چشمان هیز گستاخ،

دندانهای خونچکان بیشرم،

بی‌شرم بی‌آزرم)

سر سختی را

می‌توان براه افتاد

و قدم،

ستوار قدم در جاده‌ای توفانی نهاد.

 

جاده‌ای دراز و پر پیچ و خم

که فردا

دست به دست روزی شاد،

روشن و پر تلالو خواهد داد.

روزی که پس از ستردن گرد و غبار و زنگار

از آئینه روزگار

زیبائی را،

محبت و عشق و پارسائی را

در ذهن آدمی

خواهد آورد بیاد

خواهد آورد بیاد.

                    (احد وفاجو)

 

 

 

 

درسته که شب یلدا شب عشق است و سرور اما با خودش غمی نهفته داره، یا شایدم برای من اینطوری هست و اونم گذر از پاییز خیال انگیزی دیگر هست و فرصت‌هایی که از دست رفت. ولی رسم روزگار اینه و چاره‌ای نیست جز کنار اومدن باهاش. دوردی به زمستان می‌گم و بدوردی برای پاییز می‌فرستم.

 

 شاید تو این شب یلدا و دور هم بودن‌ها برای شما هم پیش اومده باشه که خواسته یا ناخواسته یاد عزیزی رو کردید که حالا در بین جمع‌تون نیست اما یادش رو می‌کنید و زیر لب هم فاتحه‌ای نثار روحش می‌کنید. برای من هم این مسئله هست و تا زمانی که یکی دیگه واسه خودم فاتحه بخونه مطمئنم که همیشه یاد یکی رو فراموش نمی‌کنم. سال پیش بود که در آستانه شب یلدا یک صدای گرم و دوست داشتنی رو از دست دادیم، ناصریا عزیز از بین ما رفتش و حالا که اولین سال نبودنش رو تجربه می‌کنیم، اما همچنان ترانه‌ش بر لب‌ها جاریست و یادش هم گرامی.

 

 

ناصریا

 

 

 

"... آن مرد، آوازش را با آهنگ باران می‌آمیخت و ما دوست داشتیم که او باز بخواند و او از اینکه آوازش را دوست می‌داریم خوشحال بود. شمالی نبود ولی آواز شمال را می‌خواند. ما همین را دوست می‌داشتیم."

                                                                                                    (نادر ابراهیمی)

 

 

 

خوب دیگه فکر کنم خیلی بیشتر از کپنم نوشتم و این شب یلدایی از حوصله خوندنتون خارج هست، پس زیاده عرضی نیست و تا درودی دیگر بدرود و شب یلدای پاییزی‌تون مبارک باشد.

از اونجایی که زیاده نویسی عادتم هست و ترک عادت مرض، یک چند تا لینک یلدایی و پیامک (چه واژه ستمی هست این پیامک به جای اس ام اس) چاشنی می‌کنیم و... زت زیاد.

در ضمن... شب یلداتون مجدداً مبارک.

 

1-     روی گلتون به سرخی انار، شباتون به شیرینی هندوانه، خندیدنتون مثل پسته و عمرتون به بلندیه هزاران یلدا.

2-     عمرتون صد شب یلدا، دلتون قد یه دنیا، توی این شبای سرما، یادتون همیشه با ما.

 

شب یلدا شب زایش مهر

باز یلدا شد!!!

عکس‌های یلدایی 1،  2

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:37  توسط امیر  | 

لحظه ای از حقیقت
 

 

 

با دیدن این عکس‌ها در لینکی که دربالاترین دیدم، و پارادوکس عجیبی که در این عکس‌ها بود این جمله اوشو رو با خودم مرور کردم:

 

 

 

 

1

 

 

2

 

 

To live a life of compromise is worse than death.

And to live a life of truth, even if it is for a single moment,  is far more valuable than to live eternally in lies.

To die for truth is far more valuable than to live in lies.

 

گذرانی سازشکارانه پست‌تر از مرگ است.

و زندگی حقیقت جویانه، حتا اگر برای لحظه‌ای باشد،

بارها و بارها با ارزش‌تر از زندگی سراسر ناراستی است

مردن برای حقیقت به مراتب با ارزش‌تر از زندگی با دروغ است.

 

 

 

 

 

 به نظرم چهره متبسم این نظامی زن آمریکایی نمی‌تونه تنها یک مانور تبلیغاتی باشه یا حتی اون اشک‌ها. این همون لحظه‌ای هست که شاید این نظامی‌ها علی‌رغم انگیزه‌ای که اونها رو به این سوی دنیا کشونده حقیقت وجودی خودشون رو نشون دادند. حقیقت انسان بودن.

 

 

 

 

پی‌نوشت۱: امیدوارم زاویه نگاهتون به این عکس‌ها فقط انسانیت باشه نه مسایل سیاسی و...

پی‌نوشت۲: تو لینکی که برای عکس‌ها گذاشتم یکم اگه برید پایین‌تر صفحه چند تا عکس باحال رو می‌بینید که سوژه مناسبی هست برای خنده.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:22  توسط امیر  | 

یک روز سفید
 

 

 

 

احمد شاملو

 

 

شبانه

 

میان خورشید‌های همیشه

زیبائی تو

             لنگری‌ست-

خورشیدی که

                 از سپیده دم همه ستارگان

                                              بی‌نیازم می‌کند.

نگاهت

                شکست ستمگری‌ست-

نگاهی که عریانی روح مرا

از مهر

           جامه‌ئی کرد

بد انسان که کنونم

                        شب بی‌روزن هرگز

چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.

 

و چشمانت با من گفتند

که فردا

              روز دیگری‌ست-

 

آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!

وینک مهر تو:

نبرد افزاری

                  تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.

 

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزیمت نا به هنگامم گریزی نبود

چنین انگاشته بودم.

 

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

 

میان آفتاب‌های همیشه

زیبائی تو

             لنگری‌ست-

نگاهت

شکست ستمگری‌ست-

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری‌ست.

                       (احمد شاملو)

 

 

 

 

فکر نمی‌کنم چیزی زیادی برای نوشتن باشه یعنی هست اما خوب بعضی وقتها ترجیح می‌دی ننویسی، امروز هم فکر می‌کنم از اون لحظه‌هاست که نمی‌خوام زیاده گویی کنم وگرنه در مورد شاملو حرف بسیار است. در حال حاضر جز اینکه یاد شاملو بودن در 82 سالروز تولدش و شادمانه بودن از این اتفاق تنها کاری هست که می‌شه برای قدردانی از این شاعر گرانقدر وطن داشت.

 

این چند روز نبودم و دسترسی به اینترنت هم نداشتم، حالا هم مثل قحطی‌زده‌ها دارم اخبار رو پی‌گیری می‌کنم. انقدر درگیر برنامه‌های روزمره شدم که اگه یک مسیج زیبا از دوست خوبم نبود فراموش کرده بودم که چقدر زود داریم به "نقطه سر خط پاییز" برای سال بعد می‌رسیم و البته شروع زمستان با شب یلدای دوست داشتنیش.

امروز هم سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه (س) بود، چه روز میمونی، چه ازدواج بی‌نظیری. امیدوارم هر کسی که قصد ازدواج داره بتونه زوج مناسبی رو پیدا کنه که در هر لحظه از زندگیش موجب ارتقاء‌ش بشه (صد البته معنوی مهم‌تر هست).

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: بد نیست برای داشتن اطلاعات بیشتر در مورد احمد شاملو به این لینکها یک سری بزنید: شاملو در ویکی‌پدیا، سایت رسمی شاملو

 

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:36  توسط امیر  | 

لطفاً بدقول نباشید
 

 

 

 

با عجله خودم رو رسوندم خونه، ساعت 6 هست، یک دوش می‌گیرم و برای قرار ملاقاتمون چند تا تماتس تلفنی می‌گیرم و برنامه رو قطعی می‌کنم.

ساعت 30/7 شب نزدیک میدون تقی‌آباد هستم، منتظرم بچه‌ها از راه برسند. هوا ابری شده و داره یک بارون ریز و ملایم می‌باره از اون بارون‌ها که حسابی حالی به حالیت می‌کنه، اونقدر که ترجیح می‌دی برای همیشه زیر این بارون بایستی و خودت رو با قطرات پاکش غسل بدی و همه ناپاکی‌های درونت رو به نیستی بسپاری.

یکی از بچه‌ها از راه رسیده با 10 دقیقه تأخیر، دیگه مثل سابق حوصله غرغر کردن ندارم، پس بی‌خیال می‌شم، بعد از چند دقیقه دوست شماره 2 هم زنگ می‌زنه و با کلی بهونه آخر سر می‌گه که قرارمون باشه برای یک روز دیگه.

ساعت 30/8 شب هست دارم بر می‌گردم خونه، حدود 3 ساعت از وقتم بخاطر یک بدقولی هدر شد. به خودم نهیب می‌زنم که بار آخرت باشه که واسطه کار دیگران بشی، اما می‌دونم که به خودم دارم دروغ می‌گم.

متأسفانه هنوز خیلی چیزها در فرهنگ ما ایرانی‌ها نهادینه نشده و یکی از مهمترین‌های اونها ارزش قائل شدن برای زمان هست چه برای خودمون و چه برای دیگران. البته ذکر این نکته لازم هست که خودم اصولاً آدم خوش قولی نیستم ولی از اونجایی که دوست دارم بقیه خوش قول باشند این رو نوشتم. ولی خارج از شوخی امیدوارم با اهمیت دادن به همین نکته‌های به ظاهر نه چندان مهم باعث از بین بردن اعتبار خودمون در برابر دیگران نشیم.

بارون همچنان داره می‌باره، منم دارم زمزمه می‌کنم...

ببار بارون ببار بارون...

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: البته به مقدار متنابهی تو دلم فحش و فضیحت نثار دوست بدقولم کردم تا یک وقت غمباد نگیرم و عقده‌هام خالی بشه، ولی به دلیل بدآموزی از نوشتن این بخش معذورم دارید.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:16  توسط امیر  | 

یار دبستانی
 

 

 

بعضی موقع‌ها که سوژه واسه نوشتن کم می‌یارم یا ذهنم یکجورایی حسابی هنگ کرده، یا توی اون لحظه نمی‌تونم حس و حالم رو از طریق نوشتن بیان کنم، تقویم رو باز می‌کنم و یک نگاهی به صفحات اون می‌اندازم و با توجه به مناسبتی که در تقویم نوشته مطلبی رو می‌نویسم. اما برای بعضی تاریخ‌ها احتیاجی به هیچ تقویمی نیست چون خوب تو ذهنت حک شده و با رسیدن به روز موعود بر عکس همیشه حواست حسابی جمع هست. 16 آذر هم یکی از همین تاریخ‌ها هست.

در تقویم نوشته 16 آذر، روز دانشجو. روزی که یک پارادوکس عجیب رو همیشه یادم می‌اندازه همراه با خاطرات تلخ و شیرینش.

16 آذری که یادآور تلاش انسان‌هایی هست که با تمام وجودشون برای پاسداشت حرمت انسانیت و آزادی  از جانشون گذشتند. انسان‌هایی که با یدک کشیدن نام دانشجو و صرفاً برای کسب دانش زیر سقف دانشگاه‌ها گرد هم جمع نشدند، بلکه هدف غایی اون‌ها از کسب دانش رسیدن به درک و شعور بالاتر و کسب معرفت بود. جایی که یاد گرفتن قلبشون برای هم نوعشون بتپه. جایی که یاد گرفتن بی‌تفاوت از کنار درد و اندوه مردشون نگذرند. جایی که یاد گرفتن از خود بگذرند برای دیگری. جایی که یاد گرفتن که آزادی موهبتی است که اگر انسانی اون رو از دست بده تمام هستیش رو از دست داده و برای داشتن این آزادی حاضرند هر خون بهایی رو بپردازند. جایی که یاد گرفتن سر تعظیم و بردگی پایین نیاورند و همچون سرداری سربلند در پای چوبه دار برای این آزادی جان دهند.

16 آذر روزی هست که بیشتر از هر روز دیگه‌ای زمزه " یار دبستانی من" رو پیش خودم تکرار می‌کنم. روزی که بیشتر از هر روز دیگه ترکه بیداد ستم بر تن رنجور سرزمینم رو حس می‌کنم. روزی که وقتی این عکس رو می‌بینم بیشتر از هر روز دیگه درک می‌کنم که چرا این دانشجوها با تمام امید و آرزوهایی که دارند با تمام بیم و امیدی که در دل دارند، با تمام عشقشون به وطن، به انسانیت، به انسانها...، تو این هوای سرد پای این پله ها می‌ایستند تا بیرق آزادی  رو برافراشته نگه دارند.

16 آذر یادم می‌اندازه که هر روز ما باید 16 آذر باشه.

 

یار دبستانی من تو هم با من بخون:

 

 

...  یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد ستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی‌فرهنگی ما

هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب

بد اگه بد

مونده دلای آدماش

دست من و تو باید این

پرده‌ها رو پاره کنه

کی می‌تونه جز من و تو

درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من... 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: بعد از چند روز وقفه در نوشتن فرصتی دست داد تا بنویسم، سوژه هم فراوان ولی وقتی می‌رسی به 16 آذر همه چیز در وهله دگر قرار می‌گیرند، امیدوارم از کنار این روز و آدم‌هایی که اون رو در تقویم جاودانه کردند براحتی نگذریم و این تنها با تلاش فرد فرد ما در انجام درست هر کاری برای هم نوع و وطنمون امکان‌پذیر هست. تنها توقعی که سرداران این روز از مردم سرزمینشون دارند این هست که قلبشون برای این وطن تا آخرین لحظه بتپد.

 

 

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:36  توسط امیر  | 

برزخ دوست داشتنی
 

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد هست. بعد از حدود 2 ماه در حسرت باریدن باران، در چند روز گذشته مثل بیشتر مناطق کشور هوای مشهد اول بارانی شد و بعدش هم اولین برف پاییزی اومدش که نوید زمستونی پربرکت و سخت رو می‌ده. با گذشت هر روز و رسیدن به پایان پاییز افسانه‌ای حسرت از دست رفتن این روزها برای من بیشتر بیشتر می‌شه. دریغ از لحظه‌هایی که از دست می‌رود.

این روزها تو برزخی گیر کردم که برای خودش عالمی داره، شدم مثل آدم‌هایی که می‌خوان با یک دست چند تا هندونه رو بردارند، البته تمام دقتم رو می‌کنم که هیچ کدوم از هندونه‌ها رو زمین نندازم. زمان این روزها برام خیلی اهمیت داره، درست نقطه مقابل شرایطی که سال قبل همین موقع‌ها داشتم. نمایشگاه کتاب برگزار شد و من حتی با خبر هم نشدم، امروز تازه بیلبورد تبلیغاتیش رو دیدم و کلی حسرت خوردم، اما حداقل باعث شد تا برنامه نمایشگاه بین‌المللی مشهد رو چک کنم و حواسم رو جمع کنم تا نمایشگاه کامپیوتر رو از دست ندم.

هرچند ثانیه‌ها این روزها به سختی برام  کش می‌یان اما به هر حال می‌گذرند. شاید تنها حسنی که تو این برزخ بودن داره  این هست که حالا قدر خیلی چیزها رو و مفهوم بودنشون رو خیلی ملموس‌تر از گذشته متوجه می‌شم و این یعنی درک زمان سپری شده و استفاده از لحظه لحظه عمر.

پرواز یک پرنده، بارش برف، همهمه آدم‌ها در شهر، خوندن یک خط کتاب، تاکسي‌سواری و موندن تو ترافیک دم غروب، گوش کردن یک موسیقی زیبا و... همه و همه این لحظه‌ها زیبایی خودش رو برام داره. شاید خیلی عبث بیاد اما فرار از روزمرگی برام خیلی راحت‌تر شده، حالا دیگه زمانی برای تکرار و تکرار ندارم و در اندک زمانی که در اختیار دارم این لحظه‌ها لذتی مضاعف داره، شاید برای شمایی که تو این شرایط نیستین قابل درک نباشه اما برای من بهترین لحظات هست.

شاید مهمترین درس این برزخ برای من این هست که در آینده نه چندان دور می‌دونم که لحظه‌ها رو چطوری بگذرونم که کمتر حسرت از دست رفتشون رو بخورم.

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:40  توسط امیر  | 

یک موسیقی دلنشین
 

 

 

موسیقی غذای روح است، جمله با مسمایی هست و قابل درک و حس، با تمام ابعاد وجود. شاید برای شما هم پیش اومده باشه که برای مدتی، که ممکنه از چند ثانیه یا شایدم تا پایان یک عمر طول بکشه یک موسیقی، یک نوا، یک آهنگ و یا شایدم یک زمزمه... روحتون رو تسخیر کنه.  

این قضیه برای من زیاد پیش اومده، تو حالات مختلف روحی که داشتم تحت تأثیر اون موسیقی خاص قرار گرفتم و لذتی که از گوش کردن به اون موسیقی به من دست می‌ده با هیچ چیز دیگه‌ای قابل مقایسه نیست. شاید اگه چیز دیگه‌ای بود که بیشتر از موسیقی می‌تونست روح انسان رو تسکین بده فقط خود موسیقی باشه.

نمی‌دونم از موقعی که اومدم خونه برای چندمین بار هست که این آهنگ رو دارم گوش می کنم ولی حسی که تو صدای محزون اوزجان دنیز این خواننده توانای ترک هست با نوع موسیقی که برای اجرای این ترانه انتخاب شده من یکی رو خیلی تحت تأثیر قرار داده.

اینم بخشی از زندگی هست، شایدم خود زندگی. یک موسیقی دلپذیر...

وقتی از دالایی لاما پرسیدن زندگی کردن چیه؟ پاسخ داد: من وقتی دارم این لیوان آب رو می‌نوشم تمام تمرکزم بر روی انجام این کار هست و این تمام فلسفه زندگی هست. زندگی در لحظه و لذت از کاری که انجام می‌دی.

لذت شنیدن یک موسیقی زیبا و دلنشین. این هم یکی دیگه از هزاران دلیل هست که شاکر خداوند آسمان‌ها هستم.

 

 

چون متأسفانه ما کاربران ایرانی (البته به دوستان بر نخوره) جنبه استفاده از اینترنت پر سرعت رو نداریم!!! بنابراین من از زیر بار گذاشتن لینک ویدئوی این کلیپ زیبا و یا در حالت رویایی اون آپلود اون برای شما شونه خالی می‌کنم و فقط به نوشتن ترجمه چند خط از ترانه زیبای اون اکتفا می‌کنم.

 

 

در این لحظات که در درونم عطشی است

هم خسته‌ام و هم کمی ساکت

صبح نمی‌شود در قلبم درد یار است

هم دلتنگ هستم وهم  کمی دلشکسته

هر چه می‌شود روحم سیر نمی‌شود

اگر چشمهایم ببینند قلبم نمی‌فهمد

هر جدایی یک دردسر است

در این رفتن پایانی ندارم

 

هر چه می‌شود روحم سیر نمی‌شود

اگر چشمهایم ببینند قلبم نمی‌فهمد

هر جدایی یک دردسر است

...

 

 

 

                                                             دانلود کنید از اینجا

 

 

 

پی‌نوشت: پیش خودتون فکری نکنید خبری نیست، فقط یک دلتنگیه که با شنیدن این آهنگ زیبا و محزون به سراغم اومده!!! فقط همین.

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:20  توسط امیر  | 

لذت یک خاطره
 

 

عمریه که داره سپری می‌شه پسر، چشم بهم زدی 2 فصل از پاییز زیبا هم تموم شدش و روز شمار پایان فصل پاییز با آغاز ماه سوم برای زیباترین فصل خداوند آغاز شده و حیف لحظه‌هایی که به ناچار نمی‌تونی از اون بهتر استفاده کنی. هر چند تأسف دردی رو دوا نمی‌کنه و تنها استفاده از اندک فرصت‌ها برای من در این روزهایی که به هر حال گرفتاری‌های زیادی دارم و یه جورایی دستمت تو پوست گردو هست جای شکرش رو باقی می گذاره.

هوای امروز مشهد از اول صبح با بارش سرماریزه و کاهش دما حسابی رنگ و بوی پاییزی گرفته و بقول بچه‌ها ماندن در خونه جایز نبود و فقط فاز یک گردش توی طبیعت زیبا آرامش بخش روح پریشان ما بود.

جای دوستان خالی،

منظره‌ای زیبا...

 موسیقی دلنشین...

شراره‌های آتش...

خروش آب...

برگ‌های زرد پاییزی...

و نم نم باران...

این همه زیبایی در کنار عزیزانی که لذت بودن در کنار اونها وصف ناپذیر هست. اینها لحظه‌هایی از زندگیم هست که هرگز تکرار نخواهد شد و ثبت این لحظات تنها کاری هست که از دستم بر می‌یاد.

 

امروزم روز کتاب و کتاب‌داری بودش و با تمام حس و حالی که امروز داشتم نمیتونم از کتاب این گنجینه با ارزش بشری غافل باشم.

کتاب رو باز می‌کنم و جمله‌ای زیبا و ژرف از مردی عمیق رو می‌خوانم:

 

بدان که زندگی هدف خاصی را نمی‌جوید.

معنای زندگی در خود زندگی نهفته است،

وسیله ای برای رسیدن به مقصودی نیست.

زندگی خود هدف است.

پرنده در پرواز

گل سرخ در باد

بر آمدن خورشید در پگاه،

سوسوی ستارگان در شب،

عشق مردی نسبت به زنی،

بازی کودکی در برزن...

نه هیچ یک هدفی را دنبال نمی‌کنند.

گذران زندگی خود با لذت همراه است،

و شور می‌آفریند.

انرژی لبریز می‌گردد،

به رقص در می‌آید بی هیچ مقصودی.

نه! زندگی اجرا نیست، معامله نیست.

زندگی عشق است،

شعر است و موسیقی.

(اوشو)

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:2  توسط امیر  | 

عید
 

 

 

سلام... سلام... سلام.

عید... عید... عیدتون مبارک.

حال و هوای مشهد این روزها واقعاً دیدنی‌ست و از همیشه زیباتر شده مخصوصاً شب‌های مشهد که با چراغانی‌ معابر و میادین شهر جلوه خاصی پیدا کرده. خلاصه که ما التماس دعا داریم. ما رو فراموش نکنید.

 

 

 

 

 

به تو می‌آموزم که

به زندگی بی‌ کم و کاست آری بگویی

دست کشیدن از زندگی نه

به تو می‌آموزم

شادمانی را.

شاد باش و شاد باش!

دوباره و دوباره،

می‌گویم شاد باش!

چه در شادمانی است که به خداوند نزدیکتر خواهی شد.

                                                         (اوشو)

 

 

پی‌نوشت: همیشه شاد باشید تا ارزش واقعی زندگی رو درک کنید...

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 20:2  توسط امیر  |