"انسان درست نقطه مقابل چیزی است که فکر می کند هست. تمام آرمانها تنها واقعیت تو را پنهان میکنند.
هر چه بیشتر خشن باشی بیشتر از عدم خشونت حرف میزنی. اما انسان هوشیار آرمان ندارد. تمام مذاهب از عشق حرف میزنند و هر آنچه در زمین روی میدهد فقط ایجاد نفرت است. از صلح صحبت میکنند اما آنچه روی میدهدآماده شدن برای جنگ است.
انسان خشمگین چگونه میتواند تمرین عشق کند؟ حد اکثر کاری که میتواند بکند این است که خشم خود را سرکوب کند. تا حالا از دیگران خشمگین بوده حالا از خشم خودش عصبانی است همین. خشم او فقط ماهیت تازه ای گرفته.
تمام آرمان ها را دور بریز سعی نکن کسی باشی که نیستی. فقط هر آنچه را که هستی تماشا کن واقعیت را تماشا کن وگرنه همیشه تقسیم شده باقی میمانی و شروع میکنی به باور کردن افسانه خودت. نفاق همین است. واقعیت تو پا برجا میماند و تو در ظاهر فقط نقابی را حمل میکنی و این هیچ کمکی به تو نمیکند. همین بیداری توست. هرگاه کسی بیدار شود خود حضور او خواب دیگران را مختل میسازد. تو دیگر مانند گذشته راحت نمیخوابی. کسی بیدار است و آنوقت تنها کاری که تو میکنی رویا دیدن است و تو از وجود او احساس ناراحتی میکنی و دلایلی جمع میکنی که بگویی او در اشتباه است بیدار شو بیدار شو بیدار شو، ولی مشکل اینجاست وقتی داری رویا میبینی یک رویای شیرین بسیار مشکل است به کسانی که به تو میگویند بیدار شو گوش دهی !"
(باگوان اوشو راجنیش)
پینوشت1: بعد از حدود 2 ماه که از فصل پاییز میگذره امروز بالاخره بغض آسمون ترکید و همه زمین و زمینیها رو با اشکهای پاک و زلالش از تمام زنگاری که بر اونها سنگینی میکرد رها کرد.
پینوشت2: لذت زیر بارون بودن انقدر هست که حتی تو این لحظههایی که از خستگی حتی توان بیشتر نوشتن رو ندارم من رو از رفتن زیر بارون باز نمیداره. ببار بارون ببار بارن رویای پاییزی من ببار بارون...
پینوشت3: بازم ممنونم از مهلای عزیز که تو این روزهای درگیری و کمبود زمان و توان برای نوشتن نمیگذاره چراغ این وبلاگ خاموش باشه.
اینم میتونه واسه خودش تجربه جالبی از وبلاگ نویسی باشه بطوریکه وقتی برای نوشتن نداشتی باشه یعنی (شما بخونید وقت، اما در واقع جرأتی برای نوشتن نداشته باشید) در حالی که بزور پشت مانیتور ایستادی و داری با عجله مینویسی با یک دست دیگت مثل کوزت داری در و دیوار رو میسابی تا خونه رو برای مراسم استقبال از پدر و مادر آماده کنی، اما این وسط هر لحظه ممکن هست مورد اصابت یک دسته تی یا جسمی تو این مایهها قرار بگیری، اما عشق افلاطونیم به وبلاگ نوشتن و تلاش پیگیرم برای نوشتن که این یکی رو از یانگوم آموختم (بالاخره هی یانگوم یانگوم میکنیم باید یک درس اخلاقی داشته باشه این سریال) باعث میشه که به وبلاگنویسی حتی در این موقعیت خطیر ادامه بدم.
(قابل توجه دوستان دویچهوله که برگزار کننده مسابقه بهترین وبلاگ هستند امسال که توفیق نداشتیم با دوستان (یعنی این مناعت طبعم باعث نشده بود که وارد مسسابقه بشم وگرنه ناگفته پیداست که در صورت حضورم کنگوییی و توگویی و وطنی نمیتونست حریفم بشند)، وارد کورس رقابت بشیم، الا ایهال دارم میگم که این تلاش پیگیر من رو مد نظر قرار بدهند، و واسه سال بعد به دوستان دیگه هم توصیه میکنم بیخیال مسابقه بشید چون من اینجام).
خوب از بحث اصلی دور نیفتیم علت وبلاگنویسیم تو این روز، فقط و فقط موضوع مهم واساسی همچون کتاب و کتابخوانی هست که باعث میشه تا من در این شرایط از خودم پست در وکنم.
وقتی شمارگان کتاب بطور میانگین در ایران حدود 3000 هست و سرانه مطالعه هر ایرانی فقط 8 دقیقه (جای شکرش باقی هست پارسال پیارسال تو مایههای 3 دقیقه بودیم که این متوسط 5 دقیقه هم فقط واسه تلاش پیگیر من بوده!!! خودم ها... تنهایی!!!) اینم آماری هست که همین امروز مرکز مطالعات نمیدونم چیچی از خودش داده بیرون اونم با افتخار!!!
در هر صورت خارج از تمام این تفاسیر فکر میکنم یا بهتر بنویسم، مطالعه کردن در روند تکامل یک فرد و بالطبع جامعه خیلی نقش مهمی داره (موش نخوره تو رو با این همه هوشی که داری... توجه نکنید این صدای وجدانم هست، بعداً بیشتر باهاش آشنا میشید) و هر انسانی در هر مرحلهای از زندگیش نیازمند آموختن چیزهایی هست که برای ارتقاء سطح زندگی خودش و دیگران نیازمند هست که از کسی یا چیزی دانشی رو فرا بگیره و مطالعه کتاب میتونه نقش بسزایی این وسط ایفا کنه، چون اینجا دیگه نه کسی هست تا با توجه به منافع خودش شما رو ترغیب به گوش دادن به حرفهاش کنه و نه جبههگیری در قبال حرفهای طرف داری، تنها خودت هستی که از روی میل به سراغ کتابی میری و اون رو میخونی بدون اینکه لازم باشه مطالب اون کتاب رو بزور در باورت قبول کنی، یا مجبور باشی بخونیش...
در این مورد حرف بسیار هست که سر فرصت با هم در موردش گپ میزنیم، اما چیزی که میخوام خلاصه بگم اینه که هر کتابی یا نوشتهای که ارزشمند باشه و پشت اون تفکری نهفته باشه برای هر انسانی میتونه مثل تلنگری باشه که بهش زده میشه و مثل یک کاتالیزور اونو به رسیدن به سرمنزل مقصود کمک کنه.
حالا حق انتخاب با شماست که از این موهبت استفاده کنید یا خوردن چیس و پفک و چیزبرگر و... رو به خرید یک کتاب خوب ترجیح بدید.
نمیشه که روز کتاب و کتابخوانی باشه و آدم دو کلوم حرف حساب از نوشتههای خوب رو اینجا نگذاره، قسمت اول که ممنون دوست خوبم نیکا هستم (قبلاً با قلم نیکا آشنا شدید) که این متن خوب رو از کتاب گفتگو با خدا از نیل دونالد برام میل کرد که منم براتون میگذارم تو وبلاگ و قسمت دوم هم متنی زیبا از کتاب خوب میرا نوشته کریستوفر فرانک با ترجمه لیلی گلستان هست که امروز توفیق شروع و تمام این کتاب رو داشتم، براتون انتخاب کردم.
"... پرسیدم چه چیز بشر شما را متعجب میکند؟
گفت کودکیشان، آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند که کودک باشند. اینکه آنها سلامتی خودشان را از دست میدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی به دست آورند. اینکه با اظطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند. اینکه آنها به گونهای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند و به گونهای میمیرند که گویا هرگز زندگی نکردهاند. گفت باید همه بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد همه کاری که میتوانند بکنند این است که اجازه دهند دوست داشته باشند. بیاموزند فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا این زخمها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد کسی است که به کمترین نیاز دارد. بیاموزند آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمیدانند که احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که تنها کافی نیست آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را هم ببخشند.
من گفتم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بیاموزند؟
خداوند لبخند زد و گفت: هرگز عشق را فراموش نکنند."
(گفتگو با خدا- نیل دونالد)
"... به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند."
(میرا- کریستوفر فرانک/ لیلی گلستان)
پینوشت: اوخ... نزدیک بود یک دسته تی بهم اصابت کنه، تا پست بعدی فعلاً الفرار.
پینوشت2: چقدر خوبه که آدم مثل یک فرد محترم در امور مربوط به منزل کمک کنه، هیچ مشکلی هم براش پیش نمییاد و براحتی میتونه به وبلاگنویسیش هم برسه؟!
دقایقی شیرین اما تلخ...
این پارادوکسی هست که همیشه باهاش در حال کلنجار رفتن هستم، هر چقدر بیشتر درگیرش میشم کمتر به نتیجهای میرسم و مثل همیشه بیخیالش میشم و باهاش کنار مییام، فکرم میکنم این بهترین راه حل باشه.
نمیدونم برای شما هم پیش اومده یا نه، تو یک محیط دلپذیر و با کسایی هستی که در کنارشون احساس راحتی میکنی اما به یکباره دلتنگی به سراغت مییاد، نه از اون جنس دلتنگی که جای کسی خالی باشه یا فکر چیزی ذهنت رو مشغول کنه. خودتم نمیدونی دردت چیه فقط میدونی که دلتنگی و مثل یک زجری که باید بکشی، تاوان گناهی که نمیدونی برای چی هست رو داری پس میدی.
معمولاً تو این دقایق میرم تو لاک خودم و سعی میکنم اون حس رو کمتر به کسی منتقل کنم اما متأسفانه به تجربه دریافتم که خیلی موفق نیستم (لب و لونچ آویزون مثل آدمهای مادر مرده، اصلاً قیافم تابلو نیست!!! نه) چون از عکسالعمل دیگران بخوبی این قضیه رو میشه فهمید. حالا بدبختی اینجاست که باید به یکی یکیشون توضیح بدی هیچ اتفاقی نیفتاده و فقط یک غلیان احساسات درونی هست که یکم انگولکت کرده و نمی خواد آب خوش از گلوت پایین بره، البته اگه در رویی داشته باشه مجلس، ترجیح میدم یک گوشهای با خودم خلوت کنم که اینم باز مشمول همون سؤال و جوابهای همیشگی هست و ...
خلاصه که این قصه تکراری هست اما با تمام این بدقلقیهایی که داره من به شخصه ازش خوشم مییاد یا شایدم عادت کردم که دیگه ازش خوشم بیاد، یکجور... بیخیال بابا خودمم حوصلم سر رفت از این توضیح دادن.
فکر کنم مربوط به لحظات خوشی هست که دارم میگذرونم و این دلتنگی دوباره اومده سراغم، شایدم مال این یک استکان چای گرم تو این هوای سرد پاییزی و در روشن تاریک اتاق و این موزیک سنگین از خواننده ترک، امراه هست که در عین خوشی دلتنگی رو دوباره مهمون دلم کرده.
دلتنگی و بیقراری بسیار به هم مرتبط اند.
هرگاه احساس دلتنگی کنی،
بیقراری به سراغت خواهد آمد،
بیقراری زادهی دلتنگی است.
(اوشو)
پینوشت1: از اراجیفی که میبافم میدونم که طرفی نمی بندید، پس دو کلوم حرف حساب از یک آدم حسابی میگذارم که حداقل دست خالی از اینجا نرفته باشید.
پینوشت2: شمام اگه با موسیقی ترک حال میکنید و مخصوصاً با امراه، این آلبوم جدید امراه رو که تو این وبلاگ گذاشتند گوش کنید و به اندازهای که دوست دارید باهاش حال کنید.
من در اعماق اسارت و در این شهر غریب که همه مردم آن در هیاهوی غم نان و شرف گم بودند.
من در این ورطه وحشت و در این خاک ملال که هوایی نوزید مگر از روی تن تب زده استدلال، و ندایی نرسید مگر انگار، که با خود خبر کوچ صدا را آورد،
من در این وادی شوم و در انبوه چنین باور سرد که نه گل میروید، نه قناری میخواند و نه یک واژه خیس از نم عشق روی لبهای کسی جاری بود.
من دراین حال شبی خواب یک پنجره رو به خدا را دیدم. شوق آن خواب مرا با خود برد تا به جایی که به جز نور و صدا هیچ نبود.
وکسی را دیدم در آن مشرق دور. من نگاهش کردم و در آن دم دیدم همه عشق زمین، همه مهر زمان، همه آنچه که من تا به ابد محتاجم، پشت آن شرم نگاهش پیداست.
خطی از عشق به من داد که در آن دست لطیف رو به من ارزانی است.
زندگی گرمی دستانش بود که به من جان میداد.
زندگی بوی خوشی بود که از مخمل پر خواب تنش تا مشام من مشتاق تراوش میکرد.
زندگی هر چه که بود، بیصدایش انگار گنگ و بیمعنا بود،
و... کنون بیداری.
من در اعماق اسارت و در این شهر غریب.
من در این ورطه وحشت و در این خاک ملال.
من در این وادی شوم و در اندوه چنین باور سرد هستم و تا به ابد خواهم ماند.
(نیکا)
"... مهمترین چیز در زندگی چیست؟
جوابش را فراموش نکردهام :
دخترم، فقط یک چیز مهم است، شادی
هرگز اجازه نده کسی شادی ترا از تو بگیرد."
دیوانهوار- کریستیان بوبن
همیشه شاد باشید دختران آب و آفتاب... و اجازه ندهید هیچ کسی در قاموس هر شعاری لبخند را از روی لبانتان محو کند که این تنها سلاح ماندن و بودن، و ریشه داشتن در این روزگار وانفساست.
جایی که گل لبخند بر لبانتان باشد و نور امید در دلهایتان، ناامیدی و یأس را میدانی برای جولان دادن نیست.
آزاد و رها باشید همچون باد،
با طراوت باشید همچون ترنم باران،
بخشنده باشید همچون آفتاب
دختران ایران
و به یاد نیما
خانهام ابریست
یسکره روی زمین ابریست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست،
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست،
و حواس من!
آی نیزن که ترا آواز نی بردهست دور از ره، کجائی؟
خانهام ابریست اما،
ابر بارانش گرفتهست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم،
میبرم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است،
و به ره، نیزن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابراندود،
راه خود را دارد اندر پیش.
... و دیگر شعر در من نه به رنگ زندگی است، نه بوی خاک غریب ماندن میدهد.
و دیگر شعر در من تکرار همه... همان نبودنهاست.
دیگر میروم، بیآب و قرآن و آیینه،
انگار در دیار شما، همه رسم مسافران غریب را میدانند!
کاش میدانستم چرا رهایم کردید؟ چرا آنوقت که باید میماندید رفتید؟
من که گفته بودم از اجبار تنهایی آمدهام. اشکهایم را که دیدید، نگفتم از سر دلتنگی است، بمانید؟
آن روز پوزخندی ممتد، صادقانهترین کلامتان بود.
دیگر میروم،
بیبود
بیوجود
بیحرف و بیسکوت.
روزی که آمدم یادتان هست؟ گفتید: چه خوب شد.
گفتید: خانه، خانه شماست.
گفتید: سفره احساسمان بیرنگ و ریاست. چه خوب بود، کلامتان.
گفتم همین جاست. میشود نشست دمی، تکیه داد بر چینه کوچه باغها.
میشود کشید، اندام آن نیامده از راه رفته را، در آغوش خوابها.
هوم!!! چه میگویم؟
اینجا کجاست مگر؟
اینجا باران، فقط یعنی حساب و نان و ذخیره تابستان!
اینجا سلام نه کلامی جوشیده از سر شوق، نه انعکاس راستین تمایلهاست.
اینجا سلام عادت است فقط!
باید رفت...
با همه پنجره باید گفت: قصه زمزمههاتان خالی است و در این شک نکنید....
به قول شادروان حسین پناهی: سلام کردن به کسی که سلام را میفهمد چقدر سخت است.
(نیکا)
پینوشت: آره باید رفت... اما کجا؟ کجا روم که دل آرام گیرد، و قرار رفتن و ماندنمان زیر این آسمان که همه جایش یکرنگست را چه کنم؟
گفته بودم فردا شب من میشکند.
فردا آمد، نه شب من نه غم و تاریکی هیچ یک را تب مردن نه ربود.
من شکستم زیر سنگینی بار حسرت،
حسرت دیدن یک روز طلوع.
حسرت دیدن یک صبح امید.
حسرت رفتن تا مرز رسیدن با تو...
همه اینها بودند، آن امید من حالا نومید. شوق من در سفری سخت و محال از شب درد و خمودن از من. تا خیال خوش بودن تا تو...
همه اینها بودند آن امید من حالا نومید. آن همه زیبایی، آن همه نور و طراوت، پاکی...
که همه خشکیدند در شب مرگ صدا. درشب حسرت صبح، فصل تاراج و هجوم تردید.
...
..
.
ساعت مردن من آمده است.
مرگ در بازی شطرنج خودش ماتم کرد.
روی یک صفحه تار و مغشوش،
از سپید امید
از سیاه تردید
رنگ یکسر همه خاکستری یأس و زوال،
نام آن صفحه چه بود؟
ظاهراً بود حیات و به حق فرصت تثبیت همان مرگ ممات و چه امید به این یک گل یخ در هماغوشی سنگین زمستانی سرد.
ساعت مردن من آمده است. لحظه مرگ من آن لحظه شوم که فریب بودن جای خود را به حقیقت به عدم میبخشید.
لحظه من آن لحظه شوم که سراب ماندن در بیابان حققیت خشکید. لحظه مرگ من آن لحظه شوم آمد و هستی ناچیز مرا با خود برد.
(نیکا)
پینوشت: وقتی کلامت قاصر و قلمت ناتوان در ثبت احوالات باشد، بهتر این هست که وامدار نوشته دوستی باشی که با لطف بیکرانش اجازه درج نوشتههایش رو به تو میدهد تا حرف دلت رو با قلم پر احساس او بیان کنی. با تشکر از تو نیکای گرامی.
مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کردهاند،
از زندگی نهراسیدهاند،
شهامت زندگی کردن را داشتهاند.
کسانی که عشق ورزیدهاند، دست افشاندهاند و زندگی را جشن گرفتهاند.
پینوشت1: و مرگ پایان کبوتر نیست...
پینوشت2: قیصر شعر پارسی نقاب بر خاک کشید و افسوس از دست دادنش برای ما به جا ماند، روحش شاد.
مگه خوشبختی غیر این میتونه باشه که فرصت این رو پیدا کنی و بین این دویدن ثانیهها از پی هم، برای چند لحظهای هم که شده زمان رو برای خودت نگه داری و بدون دغدغه گذر لحظهها زندگی کنی و از زنده بودنت لذت ببری.
صدای آب...
هو هوی باد که میون درختها پیچیده...
شرارههای آتش...
و رقص برگها هنگام فرو افتادن از درختها...
اینجا میون طبیعت زیبای خداوند، زندگی رو میشه با تمام وجود لمسش کرد.
"چارلی چاپلین میگه:خوشبختی فاصله میان بدبختیهاست."
منم باهاش موافقم و سعیام اینه که از این فاصلهها به خوبی استفاده کنم.
پینوشت1: پاییز بدون بارون مثل یک بستنی میوهای خوش آب و رنگ میمونه که طعم نداره.
پینوشت2:من دلم بارون میخواد، لطفاً یک آدم خیر پیدا بشه و از خدا درخواست کنه یکم بارون واسمون بفرسته، همش یک کوچولوی کوچولو.
پینوشت3: من بارون میخوام... بارون... بارو... بار... با... ب...
اونم مثل من خیلی وقته که بریده اما هنوزم داره ادامه میده نمی دونم چرا؟ فقط میدونه که باید ادامه بده شاید این تنها کاری هست که این روزها میتونیم انجام بدیم، شایدم واسه اینه که جسارت نرفتن و موندن رو نداریم.
میگم بیخیال بابا، حالا که همه میگن همه چی قشنگ و خوبه، بگذار ما هم این دروغ رو مثل بقیه باور کنیم کی به کیه، هان...
ولی هم اون میدونه هم من میدونم که جفتمون داریم بهمدیگه دروغ میگیم فقط واسه این که تنها چیزی که داریم رو از همدیگه نگیریم، امید. امید به فردایی که نمیدونیم فردا مال ماست یا نه؟
.
..
...
زیاد سخت نگیرید منم حالیم نشد که چی میخواستم بگم، یادم نمییاد این جمله از کی بود اما یک چیزی تو این مایهها گفته بود که: «من را به خاطر حرفهای بیمعنیم ببخشید، همانطور که من شما آدمها را به خاطر حرفهای بامعنیتان میبخشم.»
پینوشت: حس پینوشت نوشتن هست اما فعلاً وقتش نیست، شاید وقتی دیگر...